Thursday, November 29, 2007

Take me home, Country Roads

از جان دنور:



Almost heaven, west virginia
Blue ridge mountains
Shenandoah river -
Life is old there
Older than the trees
Younger than the mountains
Growin like a breeze

Country roads, take me home
To the place I belong
West virginia, mountain momma
Take me home, country roads

All my memories gathered round her
Miners lady, stranger to blue water
Dark and dusty, painted on the sky
Misty taste of moonshine
Teardrops in my eye

Country roads, take me home
To the place I belong
West virginia, mountain momma
Take me home, country roads

I hear her voice
In the mornin hour she calls me
The radio reminds me of my home far away
And drivin down the road I get a feelin
That I should have been home yesterday, yesterday

Country roads, take me home
To the place I belong
West virginia, mountain momma
Take me home, country roads

Country roads, take me home
To the place I belong
West virginia, mountain momma
Take me home, country roads
Take me home, now country roads
Take me home, now country roads

Words and music by bill danoff, taffy nivert and john denver

اگه يوتيوب برايتان قابل دريافت نيست ايميل بزنيد تا فايل صوتی را برايتان بفرستم.

Saturday, September 22, 2007

جنگ يا صلح

(راستی مدتهاست که به خودم گفته ام بجای نوشتن مفت و مجانی، يا کتابی بخوانم يا سعی کنم در ژورنالی در زمينه تخصص خودم مقاله ای چاپ کنم، تا اينکه جماعت را از درون خودم آگاه کنم و آنها را در بازيهايشان ياری رسانم)

سالها پيش، هروقت معلمی (معمولا در مورد فيزيک يا رياضی) حرف اشتباهی می زد، دستم را بلند می کردم و بدون توجه به حاشيه، نظرم را می گفتم،
سال دوم دبيرستان، جدال سختی با معلم فيزيکمان که حاج آقایي بود داشتم، در در انتهای ثلث به جای 19.25 نمره 17 در کارنامه ام ثبت شد.
رفيق صميمیي که آن زمانها داشتم و بغل دستم می نشست، آرام اين را زمزمه می کرد که :

هر آن کهتر که با مهتر ستیزد، چنان افتد که ديگر بر نخيزد

يا زمانی ديگر که با مردی درگير شدم که ادعا می کرد در يک لوله دو اينچی حرارت مرکزی، در آن واحد آب در دو سو می تواند جريان داشته باشد.
(من متوجه شده بودم که پمپ شوفاژ به دليل بسته بودن مدار قادر به ايجاد جريان نيست، اما ايشان اين لوله را پيدا کرده بودند که قادر بود آب را در آن واحد ببرد و بياورد)

اين جنگهای بی فايده سبب شد تا روزهايي ديگر، به جای درگير شدن با کسی، همواره از درگير شدن اجتناب کنم. اين درگير نشدن، بيشتر چيزها، از جمله حقوق خودم را نيز شامل می شدد. خودم سعی می کردم که بر اساس اصول رفتار کنم و اگرکسی را می ديدم که اينگونه نيست به خودم می گفتم که ايشان نمی فهمند و به جای مطالبه حقوقم به حال آنها تاسف می خوردم.

به ياد دارم که در دوره سربازی، در برابر رفتار سختگيرانه ارتشيها، تنها تلاشم ساکت نگه داشتن آن بشرهای ناهموار بود، رژه ها را می رفتم، از بلندگوی ميدان در ساعت 3 بامداد نگهبانی می کردم، ....

در مقابل کسانی بودند که ناراحتیشان را در مقابل اينگونه رفتارها پنهان نمی کردند، دائم از دوری از خانواده يا نوعروسشان می ناليدند و اصرار داشتند که در دوره آموزشی بجای اينکه از آنها برای نظافت پايگاه کار بکشند، وظيفه کشف معادن موجود در محوطه پايگاه! را بر عهده شان بنهدند

يا زمانی که صاحبخانه خسيسم به درخواست مودبانه ام برای پارک دوچرخه ام در حياط خانه اش نه می گفت و می گفت که بايد دوچرخه ام را داخل اتاقم ببرم (اين ماجرا را قبلا نوشته ام)، بدون بحث و استدلال - که مثلا آوردن دوچرخه درون خانه ممکن است ديوارها را زخمی کند- حرفش را قبول می کردم و در عوض دنبال خانه جديد می گشتم.


چنين رفتار منفعلانه ای را نبايد ستود. گاهی چنين اخلاقی با عنوان صبور بودن و تحمل داشتن ترغيب می شود، اما چنين فکری کاملا اشتباه است.

جامعه متشکل از انسانهايي نيست که به صبور بودن و تحمل داشتن کسی اهميت بدهند. هرگاه کسی از حق خود می گذرد، اکثريت قريب به اتفاق جامعه دليل آن را ترس شخص و يا عدم لياقت شخص برای حقوقش می دانند و در موارد آينده بيشتر به پايمال کردن حق آن شخص مايل می شوند. به ياد داشته باشيم که بيشتر رفتارها و اخلاقيات، پايه شان در ترس هست.
(حتی احترامی که مردم برای پزشکان، اساتيد دانشگاه و ثروتمندان و مديران بلند پايه قايلند به نوعی به ترسشان از عواقب احترام نگذاشتنشان بر می گردد.)

نتيجه نجنگيدن شخص برای حقوقش اين هست که در آينده حقوقش بيشتر پايمال شود، اما اگر کسی بجنگند، شايد نتواند در آن مورد بخصوص حقش را تماما دريافت کند ولی در آينده حقوقش کمتر زير پا گذاشته خواهد شد.


مردم جايي که زورشان از طرف بيشترهست يا حدودا برابر هست يا احتمال باخت نيست هميشه درگير می شوند، مثال: درگيری با نماينده فروش شرکت خودروسازی، درگيری با گارسون رستوران، مردم معمولی در چنين شرايطی بسيار نادرهست که حقشان خورده شود و درگير نشوند، اگر در چنين حالتی درگير نشوند، عوام درگير نشدنشان را حمل بر ضعفشان خواهد کرد.
در شرايط عادی عوام تنها جايي دم بر نمی آورند که زورشان به زور طرف نمی چربد به عنوان مثال، وقتی شخص يا نظامی قدرتمند حقشان را می خورد، مردم دم برنمی آورند. در اينجا قدرتمند بودن به معنای توانايي اجرای کارهای مثبت نيست، همين که کسی يا نظامی بتواند دمار از روزگار مخالفانش درآورد و مبارزه و مخالفت را برايشان پرهزينه سازد، فرد يا نظام قدرتمندی تلقی خواهد شد.

Wednesday, July 25, 2007

استاد خوشگل

امروز يکی از دوستان خيلی از دست استادش عصبانی بود، در آخر هم گفت که بايد با اين مردک مثل يک دختر خوشگل که نمی شود نازکتر از گل بهش گفت برخورد کرد، يکی از دوستان که خبره امور بود گفت که اصولا با دخترهای خوشگل اگر خيلی با احتياط برخورد کنی می پرند، دوستم کمی فکر کرد و گفت، همم، اين مردک مثل يک عجوزه هست که با کوچکترين بی احتياطی، داد و قال راه می اندازد. همگی در حق اين دوستمان دعا کرديم که زودتر از دست اين مردک عوضی خلاص شود.

Saturday, June 23, 2007

اشکها و لبخندها

يبوست، ته چين،
دشمن، اوواز،
پترس فداکار،
سرباز، بندر،
نوشابه، بروس لی،
دکتر طريقی!
بخاری آزمايش، قولنامه، شوفاژ، قصه عِينکم
پژو، کمر سياه، دوچرخه دنده ای
سماور، نان، بسکتبال، کاپشن،
پپسی، ليزر، کشمش،
افاده، ساناز، پيکان صفر –تهران 21،
گونی، سنندج، خط کش پلاستيک،
انسان بی تربيت ، هواپيمای کاغذی،
پريموس، دند، فيات،
واليبال، سوپ، قرص افسردگی، کلاس زبان

Wednesday, June 13, 2007

عدد بيانگر تمام اطلاعات می باشد!

ما امروز بعد از ظهر بیکار بوديم و بنابراين به سرمان زد يک کمی با عددها بازي کنيم! (اينجور کارها مخصوص نرد - به کسر نون- هاست!)
خلاصه، قيمت تويوتا فوررانر و فورد اکسپلورر را از ادموندز دات کام درآورديم، به اکسل منتقل کرديم، عددها را به قيمت گرانترين نوع (تويوتا فوررانر فول اپشن- 35278 دلار) تقسيم کرديم و روی نمودار برديم. البته برای اينکه قيمت خودروهای قديمی قابل رویت باشد از مقياس لگاريتمی برای قيمت نسبی استفاده کرديم.

از اين نمودار دوتا نتيجه گيری می شه کرد.
1...............................
2...............................



شما نظرتون چيه؟


پی نوشت:
1. نمايي بودن قيمت خودرو نسبت به عمر آن
- يک سوال، چگونه می توانيد اين مساله را توضيح بدهيد؟

2. قيمت فورد فول اپشن با قيمت تويوتای لخت تقريبا هميشه برار بوده است. اگر فورد گرانتر می فروخت مردم تويوتا می خريدند و اگر تويوتا گرانتر می فروخت مردم فورد را ترجيح می دادند.

يک نتيجه گيری ديگر هم کردم که آن هم اين هست که در دوسال اخير قيمتهای فورد و تويوتا يکی شده است، به غقيده من فورد های جديد قابل رقابتتر با تويوتا هستند.

(میشود از طاهر اين دوخودرو هم کمی نتيجه گيری کرد. فوردهای جديد استيل قشنگ تری نستب به فوردهای قديمی دارند، اما در تويوتاهای جديد جذابيت و چابکی تويوتاهای قديمی کمتر ديده می شود.

1994 تويوتا فوررانر



1992 فورد اکسپلورر


2007 تويوتا فوررانر

2007 فورد اکسپلورر

Friday, June 01, 2007

Vancouver

Tuesday, May 29, 2007

دختر بازی

دختری را ديدم،

توی ژلاتو بستنی می خورد!*

دختری را ديدم

هر دو هفته يکبار ژلاتو می خورد،

بستنی چهار ليتری بی کلاسی هست،

و دخترهای گنده مشتری ندارند!!!

*ژلاتو به ايتاليايي يعنی بستنی، يک مغازه بستنی فروشی ايتاليايي هست که روی شيشه اش نوشته ژلاتو، و دختر خانم باکلاس مربوطه توی ژلاتو بستنی می خورد.Publish Post

Tuesday, May 01, 2007

ابتکار در کردن!

بچه که بودم يکبار در يک کتابفروشی، کتابی ديدم که برگهايي مقوايي داشت و وقتی برگها را می بريدی و از روی خط چينها تا می کردی، می توانستی مدلی از خودرو بسازی، آن زمان ، سالهای نداری بعد از جنگ بود و برای تجملات و تفريحات گرانبها پولی نمی توانستيم خرج کنيم، اما در مقابل، کسی، گويا مادرم، پيشنهاد کرد که خودم روی مقوا طرح را پياده کنم و به شکل سه بعدی درش بياورم.

قبلا از کتاب رياضيات ساخت مکعب را ياد گرفته بودم، با ترکيب دو مکعب کوچک و بزرگ، چيزی مانند يک خودرو جيپ (به زعم خودم نيسان پاترول) ساختم.
بعدها به اين فکر رسيدم که اگر بخش سقف، شيشه جلو، و کاپوت جلو وعقب را به صورت يک تکه و بخشهای کناری را يک تکه در بياورم که در وسط به سقف متصل هست، مدلهای تميزتری می توانم دربياورم.

خيلی از تفريحهای آدمهای دوروبرم مانند ساختن ماشين از روی طرح کتابهاست، اما من بيشتر با کارهای ماجراجويانه ای حال می کنم که کمی ابتکار لازم داشته باشد، هنگامی که کاری جالب انجام می دهم، واقعا از درون شاد می شوم.

اين روزها هم لذت بخش ترين تفريحم کارکردن روی فوردم هست. يکبار قفل در پنجمش را تعمير کردم که بسيار شادم کرد، بعدش دينامش را عوض کردم، (مدار رگولاتور دينام قبلی سوخته بود و به سيم پيچ آسيب رسيده بود) و امروز هم ترمزش را که گير داشت درست کردم (لنتش را عوض کردم و مدار هيدروليکش را هواگيری کردم.)


* مادرم آدم با استعدادی بوده و هست. زمانی لباسی را در ويترين می ديد و مشابهش را خودش خياطی می کرد. بچه که بودم پيراهنهای زيادی برايم دوخته بود که واقعا عاشق بعضی از آنها بودم. (مثلا يک پيراهن چهار خانه سرمه ای که زمان پنجم ابتدايي می پوشيدم!)

Monday, February 26, 2007

مارتی جون مبارکه

مارتی جون مبارکه، ايشالا چشم دشمنات دربياد!

http://en.wikipedia.org/wiki/The_Departed

Friday, February 23, 2007

کره زمين مسطح هست!

اين اسم کتابيست که 9 ماه (اواسط بهار امسال) پيش از آمازون دات سی ای سفارشش را داده بودم. در کمال تعجب، آمازون اعلام کرد که حدودهای اوايل پاييز امسال اين کتاب را برايم ارسال خواهد کرد. پاييز آمد و کتاب نيامد، با بخش خدمات مشتريان تماس گرفتم که در کمال تعجب ارسال کتاب را به اواسط زمستان حواله کردند، چيزی نگفتم، دندان روی جگر گذاشتم و کتاب را از طريق ديگری تهيه کردم و خواندم اما اواسط زمستان که رسيد دوباره حسابم را چک کردم و ديدم که کتاب را نفرستاده اند. با خدمات مشتريان دوباره تماس گرفتم و جواب شنيدم که هنوز بايد در مورد سفارش من تحقيق کنند. ديگر صبرم لبريز شد، (اينهمه صبر از يک ترک بعيد هست!) يک ای ميل قويتر فرستادم و پرسيدم که آيا آمازون مطمئن هست که کتاب را به من فروخته يانه، و اگر فروخته آيا نمی تواند اين کتاب را که ديگر در هر کوچه ای فروخته می شود تهيه و ارسال کند؟ پاسخی که شنيدم اين بود که کتاب را در شرايط استثنايي برايم فروخته بودند و اشتباهی پيش آمده بود و بهتر هست که من سفارشم را لغو کنم و دوباره از نو سفارش بدهم!
در جواب اين اي ميل نوشتم که 1. چرا سفارشم را لغو کنم درصورتيکه هنوز علاقمندم کتاب را داشته باشم؟
2. چرا اگر خواستم کتاب را از نو سفارش بدهم از شما بخرم؟
همچنين اضافه کردم که نمی خواهم با شما بحث کنم و ترجيح می دهم به شماره تلفن خدمات مشترکين زنگ بزنم و با کس ديگری صحبت کنم.

در جواب اين اي ميل، يک جواب بسيار مودبانه از آمازون دريافت کردم که اعلام می کرد که کتاب را با جلد زرکوب (هاردکاور) به جای جلد مقوايي (که سفارش داده بودم) بدون هزينه اضافی برايم خواهند فرستاد و از من به خاطر سرويس قبلی عذرخواهی کرده و خواستند که نظرم را در مورد سرويسشان اعلام کنم.

از ويکی پديا فهميدم که آمازون برای صرفه جويي در هزينه بخش خدمات مشتريان را به هند منتقل کرده است. امضای تمام اي ميلها، به جز آخرين اي ميل، با نام فاميل Singh بود،
اما آخرين نامه (نامه مودبانه) با نام Evelyn امضا شده بود.

خلاصه، تامس فريدمن در کتاب کره زمين مسطح هست از جهانی شدن بازار عرضه خدمات صحبت می کند، اما گاهی، تفاوتهای فرهنگی بسيار کوچک، باعث می شود که مشتريان از انتقال خدمات فراسوی مرزها عصبانی باشند.

فرهنگ هند به سينگ ياد داده است که به مشتری به عنوان فردی زبون از بالا نگاه کند، اما اولين ياد گرفته هست که هميشه حق با مشتريست!


توضيحات: موقع خريد کتاب شامل تخفيف بود، همچنين چون با چند کتاب ديگر سفارش داده بودم، مشمول ارسال رايگان می شد. زمان ارسال قبل از پرداخت با کرديت کارد حدود يک هفته بود که بلافاصله پس از پرداخت متوجه شدم که قرارهست کتاب را بسيار دير (آخر تابستان ) تحويل بدهند. اگر می خواستم دوباره سفارش بدهم، نمی توانستم از اين شرايط استفاده بکنم.
همچنين، من به اين دليل که فکر می کردم می توانم از آمازون با هزينه کمتر کتاب را بخرم از خريد کتاب از شعبه کتابفروشی زنجيره ای اجتناب کرده بودم و اگر می دانستم که اين ماجراها بر سرم می آيد می رفتم بيست سی دلار بيشتر می دادم و کتاب را نقد می خريدم.

Monday, January 15, 2007

قلم و دوات

چند وقت پيش يکی از رفقا آمده بود از استاد راهنمايش شکايت می کرد، در پاسخ به او گفتم که اين شعر را بنويسد و روی ميز کارش قرار دهد:

قلم و دوات
گشنه ء لات
به خدا دلم
می سوزه برات

اين شعر را جايي در مجله بخارا به نقل از نامه های جمالزاده ديده بودم!

-پی نوشت: محل داستان ايران نيست!

Wednesday, November 29, 2006

دایره المعارف طنز!

ما تا اين دايره المعارف را نديده بوديم تصور می کرديم خارجکی ها استعداد طنز ندارند!
بعضی از جالبترين مقالات:

Wednesday, November 08, 2006

حاج آقا جک ولش

اين روزها دارم کتاب خاطرات جک ولش مديرعامل بسيار موفق جنرال الکتريک را می خوانم.

(و جک پسرجک، مهندس شيمی و دخترباز بود بابايش به گلف بازی کردن ترغيبش کرد تا آداب مديران را بياموزد- البته بابايش کنترلرقطار و کارمند بود و گلف بازی ايشان با توپ چمع کنی برای بزرگان شروع شد
ننه شان اين يکتا پسر را پس از دخل بستن و دعا نوشتن و به چاه جمکران انداختن در سن چهل سالگی زاييده بود و بنابراين اين يکتا پسر از همان کودکی دارای اعتماد به نفس بسيار بسيار بسيار بسياری بود و در خوش تيپی مفرطش با وجود قد کوتاهش شکی نداشت )

حالا چند تا از اصول جک ولش را برايتان می نويسم:

سياست نيروی انسانی
1. حمايت کامل و تشويق 20 درصد بالای نيروی کار
2. تشويق 70 درصد باقيمانده به پيروی از بيست درصد بالا
3. قطع پاداش و مزايا برای 10 درصد پايين (نيروهای کم بازده) و سعی در جايگزين کردن (اخراج آنها)

انتخاب صنايع رتبه اول و رتبه دوم

جنرال الکتريک تنها در صنايعی بايد حضور می داشت که در صنعت مربوطه حرف اول را بزند يا اينکه تنها يک رقيب برتر از خود داشته باشد. صنايعی که در آنها مزيت جندانی نداشت (مانند تهويه مطبوع) واگذار می شد.


مطالب ديگری هم هست که اگر بشود بعدا خلاصه اش را برايتان تعريف خواهم کرد، ولی شما هم
اگر به اينترنت پرسرعت دسترسی داشتيد مصاحبه های زير را که در دانشگاههای مختلف انجام شده را ببينيد (البته آنجوری که من ديدم توی دانشگاههای مختلف جان کلامش يکی بوده است).
(به نقل از ويکی)

Thursday, September 28, 2006

مانيفيست حاج مهدی

Even though there are bastards around us, It will not stop us from seeking our fair share of life.

ترجمه:
اگرچه اطرافمان پر از حرامزاده هاست، ما از تلاش برای بدست آوردن سهم منصفانه مان از زندگی دست برنخواهيم داشت.

حاج مهدی انار الله برهانه

Monday, August 14, 2006

تحليل حاج مهدی از حال گيری از فارغ التحصيلان ايرانی در آمريکا

شايد در جريان حالگيری از کسانی که می خواستند در مراسم فارغ التحصيلان دانشگاه صنعتی شريف در آمريکا شرکت کنند، باشيد.

گروهی اين اقدام را در مقابله با لحن و گفته های کاندوليزا رايس و حتی جورج بوش می دانند که در سخنانشان ملت ايران را ملتی قابل احترام شمرده و آنها را از حکومت اسلامی جدا دانسته بودند .

همچنين گروهی بر سر پوش نهادن رسانه های آمريکايي فارسی مانند صدای آمريکا و راديو فردا (وابسته به وزارت خارجه آمريکا) بر اين ماجرا خرده گرفته اند.

اعتقاد من اين هست که در حکومت آمريکا نيز مانند حکومت ايران جناحها و عقايد مختلف حاکمند. همانگونه که از حقوق بگيران دولت ايران، کسانی از سعيد مرتضوی داريم تا کسانی مثل دکتر علينقی مشايخی و...، در دولت آمريکا نيز سازمانهای مختلف با اهرمهای گوناگون در گیر روابط ايرانيان با آمريکاييان هستند.

آنچه که بديهی هست، وجود گروهی از آمريکاييان هست که بنا به دلايل مختلف (از جمله ساختن يک لولو سر خرمن از ايران جهت فروش تسليحات و ...) علاقه دارند که دشمنی میان ايران و آمريکا عميق تر شود.

اينان به خوبی می دانند که تاثير روانی چنين عملی در بين نخبگان ايرانی چه خواهد بود (طبيعتاً آنها را از آمريکا دور و به رژيم ايران نزديک خواهد کرد)، به اين ترتيب، در بازيهای آتی، هواداران دشمنی ايران و آمريکا، خواهند توانست از ايران غولی بسازند که نخبگانش نيز همگام با حکومت اسلامی، به آمريکا و آمريکاييان کينه می ورزند. پيامد چنين چيزی در حکومت آمريکا، تحريمهای بيشتر فنی، علمی و اقتصادی خواهد بود.


لذا من فکر می کنم بهتر است اين ماجرا را زياد به روی خودمان نياوريم و فراموشش کنيم، در مقابل آرزو داشته باشيم ايرانیان بيشتری با تلاش و کوشش به جايگاهی در آمريکا دست يابند که به بهبود روابط ايران و آمريکا کمک کند و ايرانيان آينده را از ارج و احترام بيشتری بهره مند سازد.



آيا من زياده از حد خوشبينم؟

Saturday, July 29, 2006

نيلس بوهر و حاج آقا فاينمن

اين روزها کتاب خاطرات فاينمن رو می خوندم:

خاطره ملاقاتش با نيلس بوهر را خيلی جالب ديدم که براي شما هم نقل می کنم:

نيلس بوهر و پسرش از دانمارک به لوس آلاموس آمده بودند. در آن زمان آنها فيزيکدانهای بسيار مشهوری بودند (حتی برای کله گنده ها) و بوهر خدايشان بود.
اولين باری که او آمد،ما در يک جلسه بوديم ، همه می خواستند فقط او را ببينند،و بنابراين در آن جلسه که ما مسايل و مشکلات بمب را بررسی می کرديم، آدمهای زيادی حاضر بودند.

من در آن جلسه در گوشه ای عقب ميز بودم، و فقط يک کمی از نيلس بوهر رو از بين کله های سايرين ديدم.
صبح روز ديگری که او قرار بود بيايد، من يک تلفن دريافت کردم:
-سلام: فاينمن؟
-بله
-من جيمز بيکر (نام مستعار پسر نيلز بوهر) هستم، من و پدرم می خواهيم با تو صحبت کنيم...
- من، فاينمن ؟ من فقط .. (در آن زمان فاينمن خيلی جوان بود و هنوز از دانشگاه فارغ التحصيل نشده بود)
-بله، هشت صبح خوب هست؟

...

هشت صبح به دفتر بوهر رفتم و آنجا نيلس بوهر بزرگ می گويد: ما روی بمب کار می کرديم و داشتيم فکر می کرديم که چه جور می توانيم آن را کاراتر بکنيم، ما اين ايده را داريم:...
فاينمن- نه اين کار نخواهد کرد

-اين يکی چی؟

-اين يکی بهتر هست، اما اين مشکل مسخره رو داره.
..

ما دو ساعت بحث کرديم و ايده های مختلف را زير و رو کرديم و آخر کار نيلس بوهر گفت که حالا ما می توانيم کله گنده ها را صدا کنيم.

بعدها پسر بوهر اصل قضيه را برايم تعريف کرد:

پس از جلسه قبلی، نيلس بوهر به پسرش گفته بود: " اسم اون يارو که اونجا اون عقب نشسته بود رو خاطرت مياد - او تنها کسيه که از من وحشت زده نيست، و دفعه بعد که من می خواهم يک اشتباه احمقانه بکنم به من خواهد گفت، بنابراين دفته بعد که خواستيم راجع به ايده ها بحث کنيم، اينايي که هميشه میگن بله، بله، دکتر بوهر به دردمان نخواهند خورد. اين بابا رو پيدا کن و ما اول با اون بحث خواهيم کرد."

من هيچوقت حساب نمی کردم که با کی دارم صحبت می کنم، من فقط به فيزيک اهميت می دادم، اگر عقيده ای احمقانه بود، می گفتم احمقانه هست، و اگر به نظر خوب می رسيد می گفتم خوبه.

من هميشه اونجور زندگی کرده ام، اين يه روش خوب و لذت بخشيه، اگه بتونين از عهده ش بر بياين.
من خوشبحتم که می تونم تو زندگیم اين کار رو انجام بدم.

پی نوشت: اين مطالب پيش از اين در کتاب "Surely You're Joking, Mr. Feynman!" نيز آمده است که متن کامل اين کتاب را از اينجا می توانيد پيدا کنيد. (به همه کسانی که به کار علمی علاقه مندند خواندن اين متن جالب انگيزناک را توصيه می کنم)

Tuesday, July 18, 2006

سرهنگ و زنش

زن سرهنگ يک عمر برايش چای آورد، غذا پخت، و فداکاری کرد و ...
زن سرهنگ يک عمر در حسرت "يک دستت درد نکند" سرهنگ سوخت.
در ذهن سرهنگ چه می گذشت?

Friday, July 07, 2006

سخنان گهربار استاد عزيز ما!

This Guy is trying to cheat me!

ترجمه: اين شخص سعی می کند سر من کلاه بگذارد!


توضيح:

اين سخن گهر بار در مورد يکی از استادان جوان گفته شده که پس از آمدن به دانشگاه ما و صرف مدتی جهت پروژه ای مشترک با استاد عزيز ما، تلاشی برای پيدا کردن کار در يکی از دانشگاههای آمريکايي نموده بودند،


This Guy is Trying to teach me philosophy!


اين شخص سعی می کند به من فلسفه ياد بدهد
!

توضيح:
استاد عزيز ما و دانشجوی دانشمندشان مقاله ای نوشته بودند و تمام رفتارهای يک سيستم را در بازه زمان و با انتگرال گيری از معادلات ديفرانسيل -که کار عبث و از لحاظ محاسباتی سنگينی هست- بررسی کرده بودند، يکی از داوران مقاله، پيشنهاد کرده بودند که از روشهای تحليلی برای پيش بينی رفتار سيستم استفاده شود، سخن گهر بار دوم در پاسخ اين داور نادان آفريده شده است!

Saturday, June 24, 2006

سخن گهربار اصغر آقا

اصغر س. يکی از رفقای پدرم بود که از دختران زمانه دختر رَز را به همسری برگزيده بود و لذا از دشمنان درجه يک مادرم به شمار می آمد.

يکبار در مسافرتی ، اصغر آقای ما با کسی خوش زبان و با معلومات همراه شده بود و اين کس را به خانه اش مهمان کرده بود.

اين مهمان ناشناس هم در مقابل جيب اصغر آقای ما را خالی کرده بود و برگهايي از دسته چکش را دزديده بود و با جعل امضايش، او را به دردسری چند ماهه انداخته بود.

اصغر آقا داستانش را که برايمان تعريف کرد، حرفی جالب برايم زد که امروز به ناگهان دوباره به خاطر آوردم و از آن لذت بردم:

"درست است که گاهی از نارفيقان ضربه ديده ام، اما، من آنقدر از مصاحبت رفيقانم لذت برده ام که به خاطر نامردمی چند نارفيق، دست از جستجوی دوستان جديد بر نمي دارم."