داستانى بر مبناى زندگى على اصغر عرب هريسى
از مرضيه اسکويي
ای قلم تا میتوانی در قلمدان صبر کن
یوسفآسا سالها در کنج زندان صبر کن
:همچو یعقوب حزین در بیتالاحزان صبر کن
کور شو بیرون نیا از شهر کنعان ای قلم
Tuesday, December 12, 2006
Wednesday, November 29, 2006
دایره المعارف طنز!
ما تا اين دايره المعارف را نديده بوديم تصور می کرديم خارجکی ها استعداد طنز ندارند!
بعضی از جالبترين مقالات:
بعضی از جالبترين مقالات:
Wednesday, November 08, 2006
حاج آقا جک ولش
اين روزها دارم کتاب خاطرات جک ولش مديرعامل بسيار موفق جنرال الکتريک را می خوانم.
(و جک پسرجک، مهندس شيمی و دخترباز بود بابايش به گلف بازی کردن ترغيبش کرد تا آداب مديران را بياموزد- البته بابايش کنترلرقطار و کارمند بود و گلف بازی ايشان با توپ چمع کنی برای بزرگان شروع شد
ننه شان اين يکتا پسر را پس از دخل بستن و دعا نوشتن و به چاه جمکران انداختن در سن چهل سالگی زاييده بود و بنابراين اين يکتا پسر از همان کودکی دارای اعتماد به نفس بسيار بسيار بسيار بسياری بود و در خوش تيپی مفرطش با وجود قد کوتاهش شکی نداشت )
حالا چند تا از اصول جک ولش را برايتان می نويسم:
سياست نيروی انسانی
1. حمايت کامل و تشويق 20 درصد بالای نيروی کار
2. تشويق 70 درصد باقيمانده به پيروی از بيست درصد بالا
3. قطع پاداش و مزايا برای 10 درصد پايين (نيروهای کم بازده) و سعی در جايگزين کردن (اخراج آنها)
انتخاب صنايع رتبه اول و رتبه دوم
جنرال الکتريک تنها در صنايعی بايد حضور می داشت که در صنعت مربوطه حرف اول را بزند يا اينکه تنها يک رقيب برتر از خود داشته باشد. صنايعی که در آنها مزيت جندانی نداشت (مانند تهويه مطبوع) واگذار می شد.
مطالب ديگری هم هست که اگر بشود بعدا خلاصه اش را برايتان تعريف خواهم کرد، ولی شما هم
اگر به اينترنت پرسرعت دسترسی داشتيد مصاحبه های زير را که در دانشگاههای مختلف انجام شده را ببينيد (البته آنجوری که من ديدم توی دانشگاههای مختلف جان کلامش يکی بوده است).
(به نقل از ويکی)
(و جک پسرجک، مهندس شيمی و دخترباز بود بابايش به گلف بازی کردن ترغيبش کرد تا آداب مديران را بياموزد- البته بابايش کنترلرقطار و کارمند بود و گلف بازی ايشان با توپ چمع کنی برای بزرگان شروع شد
ننه شان اين يکتا پسر را پس از دخل بستن و دعا نوشتن و به چاه جمکران انداختن در سن چهل سالگی زاييده بود و بنابراين اين يکتا پسر از همان کودکی دارای اعتماد به نفس بسيار بسيار بسيار بسياری بود و در خوش تيپی مفرطش با وجود قد کوتاهش شکی نداشت )
حالا چند تا از اصول جک ولش را برايتان می نويسم:
سياست نيروی انسانی
1. حمايت کامل و تشويق 20 درصد بالای نيروی کار
2. تشويق 70 درصد باقيمانده به پيروی از بيست درصد بالا
3. قطع پاداش و مزايا برای 10 درصد پايين (نيروهای کم بازده) و سعی در جايگزين کردن (اخراج آنها)
انتخاب صنايع رتبه اول و رتبه دوم
جنرال الکتريک تنها در صنايعی بايد حضور می داشت که در صنعت مربوطه حرف اول را بزند يا اينکه تنها يک رقيب برتر از خود داشته باشد. صنايعی که در آنها مزيت جندانی نداشت (مانند تهويه مطبوع) واگذار می شد.
مطالب ديگری هم هست که اگر بشود بعدا خلاصه اش را برايتان تعريف خواهم کرد، ولی شما هم
اگر به اينترنت پرسرعت دسترسی داشتيد مصاحبه های زير را که در دانشگاههای مختلف انجام شده را ببينيد (البته آنجوری که من ديدم توی دانشگاههای مختلف جان کلامش يکی بوده است).
(به نقل از ويکی)
- April 27, 2005 - Mr. Welch speaks about creating candor in the workplace at the Stanford Graduate School of Business
- April 12, 2005 - A Conversation with Jack Welch at MIT Sloan School of Management
- October 16, 2001 - Mr. Welch speaks at the Kellogg School of Management
- 2000 (?) - Mr. Welch at the Fairfield University
- September 12, 2005 Mr. Welch speaks at the Rotman School of management in Toronto
- Jack Welch talks about Leadership and the State of Corporate America at UCLA Anderson School of Management
- October 16, 2001 - Jack Welch at University of Chicago Graduate School of Business
Thursday, September 28, 2006
مانيفيست حاج مهدی
Even though there are bastards around us, It will not stop us from seeking our fair share of life.
ترجمه:
اگرچه اطرافمان پر از حرامزاده هاست، ما از تلاش برای بدست آوردن سهم منصفانه مان از زندگی دست برنخواهيم داشت.
حاج مهدی انار الله برهانه
Monday, August 14, 2006
تحليل حاج مهدی از حال گيری از فارغ التحصيلان ايرانی در آمريکا
شايد در جريان حالگيری از کسانی که می خواستند در مراسم فارغ التحصيلان دانشگاه صنعتی شريف در آمريکا شرکت کنند، باشيد.
گروهی اين اقدام را در مقابله با لحن و گفته های کاندوليزا رايس و حتی جورج بوش می دانند که در سخنانشان ملت ايران را ملتی قابل احترام شمرده و آنها را از حکومت اسلامی جدا دانسته بودند .
همچنين گروهی بر سر پوش نهادن رسانه های آمريکايي فارسی مانند صدای آمريکا و راديو فردا (وابسته به وزارت خارجه آمريکا) بر اين ماجرا خرده گرفته اند.
اعتقاد من اين هست که در حکومت آمريکا نيز مانند حکومت ايران جناحها و عقايد مختلف حاکمند. همانگونه که از حقوق بگيران دولت ايران، کسانی از سعيد مرتضوی داريم تا کسانی مثل دکتر علينقی مشايخی و...، در دولت آمريکا نيز سازمانهای مختلف با اهرمهای گوناگون در گیر روابط ايرانيان با آمريکاييان هستند.
آنچه که بديهی هست، وجود گروهی از آمريکاييان هست که بنا به دلايل مختلف (از جمله ساختن يک لولو سر خرمن از ايران جهت فروش تسليحات و ...) علاقه دارند که دشمنی میان ايران و آمريکا عميق تر شود.
اينان به خوبی می دانند که تاثير روانی چنين عملی در بين نخبگان ايرانی چه خواهد بود (طبيعتاً آنها را از آمريکا دور و به رژيم ايران نزديک خواهد کرد)، به اين ترتيب، در بازيهای آتی، هواداران دشمنی ايران و آمريکا، خواهند توانست از ايران غولی بسازند که نخبگانش نيز همگام با حکومت اسلامی، به آمريکا و آمريکاييان کينه می ورزند. پيامد چنين چيزی در حکومت آمريکا، تحريمهای بيشتر فنی، علمی و اقتصادی خواهد بود.
لذا من فکر می کنم بهتر است اين ماجرا را زياد به روی خودمان نياوريم و فراموشش کنيم، در مقابل آرزو داشته باشيم ايرانیان بيشتری با تلاش و کوشش به جايگاهی در آمريکا دست يابند که به بهبود روابط ايران و آمريکا کمک کند و ايرانيان آينده را از ارج و احترام بيشتری بهره مند سازد.
آيا من زياده از حد خوشبينم؟
گروهی اين اقدام را در مقابله با لحن و گفته های کاندوليزا رايس و حتی جورج بوش می دانند که در سخنانشان ملت ايران را ملتی قابل احترام شمرده و آنها را از حکومت اسلامی جدا دانسته بودند .
همچنين گروهی بر سر پوش نهادن رسانه های آمريکايي فارسی مانند صدای آمريکا و راديو فردا (وابسته به وزارت خارجه آمريکا) بر اين ماجرا خرده گرفته اند.
اعتقاد من اين هست که در حکومت آمريکا نيز مانند حکومت ايران جناحها و عقايد مختلف حاکمند. همانگونه که از حقوق بگيران دولت ايران، کسانی از سعيد مرتضوی داريم تا کسانی مثل دکتر علينقی مشايخی و...، در دولت آمريکا نيز سازمانهای مختلف با اهرمهای گوناگون در گیر روابط ايرانيان با آمريکاييان هستند.
آنچه که بديهی هست، وجود گروهی از آمريکاييان هست که بنا به دلايل مختلف (از جمله ساختن يک لولو سر خرمن از ايران جهت فروش تسليحات و ...) علاقه دارند که دشمنی میان ايران و آمريکا عميق تر شود.
اينان به خوبی می دانند که تاثير روانی چنين عملی در بين نخبگان ايرانی چه خواهد بود (طبيعتاً آنها را از آمريکا دور و به رژيم ايران نزديک خواهد کرد)، به اين ترتيب، در بازيهای آتی، هواداران دشمنی ايران و آمريکا، خواهند توانست از ايران غولی بسازند که نخبگانش نيز همگام با حکومت اسلامی، به آمريکا و آمريکاييان کينه می ورزند. پيامد چنين چيزی در حکومت آمريکا، تحريمهای بيشتر فنی، علمی و اقتصادی خواهد بود.
لذا من فکر می کنم بهتر است اين ماجرا را زياد به روی خودمان نياوريم و فراموشش کنيم، در مقابل آرزو داشته باشيم ايرانیان بيشتری با تلاش و کوشش به جايگاهی در آمريکا دست يابند که به بهبود روابط ايران و آمريکا کمک کند و ايرانيان آينده را از ارج و احترام بيشتری بهره مند سازد.
آيا من زياده از حد خوشبينم؟
Saturday, July 29, 2006
نيلس بوهر و حاج آقا فاينمن
اين روزها کتاب خاطرات فاينمن رو می خوندم:
خاطره ملاقاتش با نيلس بوهر را خيلی جالب ديدم که براي شما هم نقل می کنم:
نيلس بوهر و پسرش از دانمارک به لوس آلاموس آمده بودند. در آن زمان آنها فيزيکدانهای بسيار مشهوری بودند (حتی برای کله گنده ها) و بوهر خدايشان بود.
اولين باری که او آمد،ما در يک جلسه بوديم ، همه می خواستند فقط او را ببينند،و بنابراين در آن جلسه که ما مسايل و مشکلات بمب را بررسی می کرديم، آدمهای زيادی حاضر بودند.
من در آن جلسه در گوشه ای عقب ميز بودم، و فقط يک کمی از نيلس بوهر رو از بين کله های سايرين ديدم.
صبح روز ديگری که او قرار بود بيايد، من يک تلفن دريافت کردم:
-سلام: فاينمن؟
-بله
-من جيمز بيکر (نام مستعار پسر نيلز بوهر) هستم، من و پدرم می خواهيم با تو صحبت کنيم...
- من، فاينمن ؟ من فقط .. (در آن زمان فاينمن خيلی جوان بود و هنوز از دانشگاه فارغ التحصيل نشده بود)
-بله، هشت صبح خوب هست؟
...
هشت صبح به دفتر بوهر رفتم و آنجا نيلس بوهر بزرگ می گويد: ما روی بمب کار می کرديم و داشتيم فکر می کرديم که چه جور می توانيم آن را کاراتر بکنيم، ما اين ايده را داريم:...
فاينمن- نه اين کار نخواهد کرد
-اين يکی چی؟
-اين يکی بهتر هست، اما اين مشکل مسخره رو داره.
..
ما دو ساعت بحث کرديم و ايده های مختلف را زير و رو کرديم و آخر کار نيلس بوهر گفت که حالا ما می توانيم کله گنده ها را صدا کنيم.
بعدها پسر بوهر اصل قضيه را برايم تعريف کرد:
پس از جلسه قبلی، نيلس بوهر به پسرش گفته بود: " اسم اون يارو که اونجا اون عقب نشسته بود رو خاطرت مياد - او تنها کسيه که از من وحشت زده نيست، و دفعه بعد که من می خواهم يک اشتباه احمقانه بکنم به من خواهد گفت، بنابراين دفته بعد که خواستيم راجع به ايده ها بحث کنيم، اينايي که هميشه میگن بله، بله، دکتر بوهر به دردمان نخواهند خورد. اين بابا رو پيدا کن و ما اول با اون بحث خواهيم کرد."
من هيچوقت حساب نمی کردم که با کی دارم صحبت می کنم، من فقط به فيزيک اهميت می دادم، اگر عقيده ای احمقانه بود، می گفتم احمقانه هست، و اگر به نظر خوب می رسيد می گفتم خوبه.
من هميشه اونجور زندگی کرده ام، اين يه روش خوب و لذت بخشيه، اگه بتونين از عهده ش بر بياين.
من خوشبحتم که می تونم تو زندگیم اين کار رو انجام بدم.
پی نوشت: اين مطالب پيش از اين در کتاب "Surely You're Joking, Mr. Feynman!" نيز آمده است که متن کامل اين کتاب را از اينجا می توانيد پيدا کنيد. (به همه کسانی که به کار علمی علاقه مندند خواندن اين متن جالب انگيزناک را توصيه می کنم)
خاطره ملاقاتش با نيلس بوهر را خيلی جالب ديدم که براي شما هم نقل می کنم:
نيلس بوهر و پسرش از دانمارک به لوس آلاموس آمده بودند. در آن زمان آنها فيزيکدانهای بسيار مشهوری بودند (حتی برای کله گنده ها) و بوهر خدايشان بود.
اولين باری که او آمد،ما در يک جلسه بوديم ، همه می خواستند فقط او را ببينند،و بنابراين در آن جلسه که ما مسايل و مشکلات بمب را بررسی می کرديم، آدمهای زيادی حاضر بودند.
من در آن جلسه در گوشه ای عقب ميز بودم، و فقط يک کمی از نيلس بوهر رو از بين کله های سايرين ديدم.
صبح روز ديگری که او قرار بود بيايد، من يک تلفن دريافت کردم:
-سلام: فاينمن؟
-بله
-من جيمز بيکر (نام مستعار پسر نيلز بوهر) هستم، من و پدرم می خواهيم با تو صحبت کنيم...
- من، فاينمن ؟ من فقط .. (در آن زمان فاينمن خيلی جوان بود و هنوز از دانشگاه فارغ التحصيل نشده بود)
-بله، هشت صبح خوب هست؟
...
هشت صبح به دفتر بوهر رفتم و آنجا نيلس بوهر بزرگ می گويد: ما روی بمب کار می کرديم و داشتيم فکر می کرديم که چه جور می توانيم آن را کاراتر بکنيم، ما اين ايده را داريم:...
فاينمن- نه اين کار نخواهد کرد
-اين يکی چی؟
-اين يکی بهتر هست، اما اين مشکل مسخره رو داره.
..
ما دو ساعت بحث کرديم و ايده های مختلف را زير و رو کرديم و آخر کار نيلس بوهر گفت که حالا ما می توانيم کله گنده ها را صدا کنيم.
بعدها پسر بوهر اصل قضيه را برايم تعريف کرد:
پس از جلسه قبلی، نيلس بوهر به پسرش گفته بود: " اسم اون يارو که اونجا اون عقب نشسته بود رو خاطرت مياد - او تنها کسيه که از من وحشت زده نيست، و دفعه بعد که من می خواهم يک اشتباه احمقانه بکنم به من خواهد گفت، بنابراين دفته بعد که خواستيم راجع به ايده ها بحث کنيم، اينايي که هميشه میگن بله، بله، دکتر بوهر به دردمان نخواهند خورد. اين بابا رو پيدا کن و ما اول با اون بحث خواهيم کرد."
من هيچوقت حساب نمی کردم که با کی دارم صحبت می کنم، من فقط به فيزيک اهميت می دادم، اگر عقيده ای احمقانه بود، می گفتم احمقانه هست، و اگر به نظر خوب می رسيد می گفتم خوبه.
من هميشه اونجور زندگی کرده ام، اين يه روش خوب و لذت بخشيه، اگه بتونين از عهده ش بر بياين.
من خوشبحتم که می تونم تو زندگیم اين کار رو انجام بدم.
پی نوشت: اين مطالب پيش از اين در کتاب "Surely You're Joking, Mr. Feynman!" نيز آمده است که متن کامل اين کتاب را از اينجا می توانيد پيدا کنيد. (به همه کسانی که به کار علمی علاقه مندند خواندن اين متن جالب انگيزناک را توصيه می کنم)
Tuesday, July 18, 2006
سرهنگ و زنش
زن سرهنگ يک عمر برايش چای آورد، غذا پخت، و فداکاری کرد و ...
زن سرهنگ يک عمر در حسرت "يک دستت درد نکند" سرهنگ سوخت.
در ذهن سرهنگ چه می گذشت?
زن سرهنگ يک عمر در حسرت "يک دستت درد نکند" سرهنگ سوخت.
در ذهن سرهنگ چه می گذشت?
Friday, July 07, 2006
سخنان گهربار استاد عزيز ما!
This Guy is trying to cheat me!
ترجمه: اين شخص سعی می کند سر من کلاه بگذارد!
توضيح:
اين سخن گهر بار در مورد يکی از استادان جوان گفته شده که پس از آمدن به دانشگاه ما و صرف مدتی جهت پروژه ای مشترک با استاد عزيز ما، تلاشی برای پيدا کردن کار در يکی از دانشگاههای آمريکايي نموده بودند،
This Guy is Trying to teach me philosophy!
اين شخص سعی می کند به من فلسفه ياد بدهد!
توضيح:
استاد عزيز ما و دانشجوی دانشمندشان مقاله ای نوشته بودند و تمام رفتارهای يک سيستم را در بازه زمان و با انتگرال گيری از معادلات ديفرانسيل -که کار عبث و از لحاظ محاسباتی سنگينی هست- بررسی کرده بودند، يکی از داوران مقاله، پيشنهاد کرده بودند که از روشهای تحليلی برای پيش بينی رفتار سيستم استفاده شود، سخن گهر بار دوم در پاسخ اين داور نادان آفريده شده است!
Saturday, June 24, 2006
سخن گهربار اصغر آقا
اصغر س. يکی از رفقای پدرم بود که از دختران زمانه دختر رَز را به همسری برگزيده بود و لذا از دشمنان درجه يک مادرم به شمار می آمد.
يکبار در مسافرتی ، اصغر آقای ما با کسی خوش زبان و با معلومات همراه شده بود و اين کس را به خانه اش مهمان کرده بود.
اين مهمان ناشناس هم در مقابل جيب اصغر آقای ما را خالی کرده بود و برگهايي از دسته چکش را دزديده بود و با جعل امضايش، او را به دردسری چند ماهه انداخته بود.
اصغر آقا داستانش را که برايمان تعريف کرد، حرفی جالب برايم زد که امروز به ناگهان دوباره به خاطر آوردم و از آن لذت بردم:
"درست است که گاهی از نارفيقان ضربه ديده ام، اما، من آنقدر از مصاحبت رفيقانم لذت برده ام که به خاطر نامردمی چند نارفيق، دست از جستجوی دوستان جديد بر نمي دارم."
يکبار در مسافرتی ، اصغر آقای ما با کسی خوش زبان و با معلومات همراه شده بود و اين کس را به خانه اش مهمان کرده بود.
اين مهمان ناشناس هم در مقابل جيب اصغر آقای ما را خالی کرده بود و برگهايي از دسته چکش را دزديده بود و با جعل امضايش، او را به دردسری چند ماهه انداخته بود.
اصغر آقا داستانش را که برايمان تعريف کرد، حرفی جالب برايم زد که امروز به ناگهان دوباره به خاطر آوردم و از آن لذت بردم:
"درست است که گاهی از نارفيقان ضربه ديده ام، اما، من آنقدر از مصاحبت رفيقانم لذت برده ام که به خاطر نامردمی چند نارفيق، دست از جستجوی دوستان جديد بر نمي دارم."
Tuesday, June 06, 2006
مانيفيست سوم اکبر گنجی
مانيفيست سوم اکبر گنجی را خواندم.
قسمتهای ابتدای آن اعلاميه را جالب ديدم، اما در ادامه مبحث، گنجی وارد بحثهايي مانند محيط زيست شده. از خودم پرسيدم آيا اکبر گنجی می خواهد برای ملت ايران رل ويلی برانت و آندره ساخاروف را بازی کند؟
هميشه احساس می کنم گروهی از ما گاهی به دليل کمی اعتماد به نفس، به جای تکيه بر حکم عقل و احساسمان، در جستجوی راهی هستيم که قبلاً در غرب امتحان شده است.
خيلی از انسانهای پاک جانشان را در اين راه گذاشتند که اصرار داشتند کوههای البرز بايد همانند کوههای سيراماسترای کوبا باشد.
قسمتهای ابتدای آن اعلاميه را جالب ديدم، اما در ادامه مبحث، گنجی وارد بحثهايي مانند محيط زيست شده. از خودم پرسيدم آيا اکبر گنجی می خواهد برای ملت ايران رل ويلی برانت و آندره ساخاروف را بازی کند؟
هميشه احساس می کنم گروهی از ما گاهی به دليل کمی اعتماد به نفس، به جای تکيه بر حکم عقل و احساسمان، در جستجوی راهی هستيم که قبلاً در غرب امتحان شده است.
خيلی از انسانهای پاک جانشان را در اين راه گذاشتند که اصرار داشتند کوههای البرز بايد همانند کوههای سيراماسترای کوبا باشد.
Thursday, June 01, 2006
دنيا از ديد کوتوله ها
آدمهای کوتوله و پست، نگاه محقری به همه چيز دارند. مواظب باشيد دنيا را تنها از ديد آنها نبينيد.
مثال:بعضی از آشنايان، ادعا دارند که تمام دختران غربی .... هستند و اصولاً نبايد به طرفشان رفت وگرنه باعث بدبختی می شوند. در اينان که دقت می کنم، می بينم خود من از اخلاق و رفتار و جهانبينی اين افراد خوشم نمی آيد، چه برسد به يک دختر. به گمانم اگر دخترهای مثلاًً چينی هم اينها را اگر تحمل می کنند تنها جهت برآورده ساختن غرايز هست.
در مقابل دوستانی دارم که روابط موفقی با دختران غربی داشته اند. اين دوستانم خودشان انسانهاي والايي هستند.
يا در مدرسهدانش آموزان رذل ادعا می کنند که تمام بچه های ديگر معلم خصوصی دارند، معلم ها تبعيض قايل می شوند، در کنکور خانواده شهدا را به دانشگاه راه می دهند و ...
اما بسياری از کاردرستها، سرشان را پايين می اندازند و تنها درس را ياد می گيرند و از آن لذت می برند و به مراتب والا می رسند.
در شرکتها رذلها و گشادها ادعا می کنند که بايد حتما پارتی داشت تا مثلا رشد کرد، کس يا کسانی هرگز اجازه نخواهند داد مديران از کسانی غير از سفيد پوستها باشند و ...
در مقابل کاندوليزا رايس سياه را در يکی از مواضع بسيار قدرتمند حکومت آمريکا داريم. جک ناصر لبنانی الاصل را زمانی به عنوان مديرعامل فورد داشتيم و ....
به خدا، به پير، به پيغمبر، اگر هيات مديره شرکت جنرال موتورز بداند که زشت ترين، و مسلمان ترين و خاورميانه اي ترين شخص دنيا قادر هست اين شرکت را به سود دهی برساند، در استخدامش به عنوان مدير عامل ترديد نخواهد کرد.
مثال:بعضی از آشنايان، ادعا دارند که تمام دختران غربی .... هستند و اصولاً نبايد به طرفشان رفت وگرنه باعث بدبختی می شوند. در اينان که دقت می کنم، می بينم خود من از اخلاق و رفتار و جهانبينی اين افراد خوشم نمی آيد، چه برسد به يک دختر. به گمانم اگر دخترهای مثلاًً چينی هم اينها را اگر تحمل می کنند تنها جهت برآورده ساختن غرايز هست.
در مقابل دوستانی دارم که روابط موفقی با دختران غربی داشته اند. اين دوستانم خودشان انسانهاي والايي هستند.
يا در مدرسهدانش آموزان رذل ادعا می کنند که تمام بچه های ديگر معلم خصوصی دارند، معلم ها تبعيض قايل می شوند، در کنکور خانواده شهدا را به دانشگاه راه می دهند و ...
اما بسياری از کاردرستها، سرشان را پايين می اندازند و تنها درس را ياد می گيرند و از آن لذت می برند و به مراتب والا می رسند.
در شرکتها رذلها و گشادها ادعا می کنند که بايد حتما پارتی داشت تا مثلا رشد کرد، کس يا کسانی هرگز اجازه نخواهند داد مديران از کسانی غير از سفيد پوستها باشند و ...
در مقابل کاندوليزا رايس سياه را در يکی از مواضع بسيار قدرتمند حکومت آمريکا داريم. جک ناصر لبنانی الاصل را زمانی به عنوان مديرعامل فورد داشتيم و ....
به خدا، به پير، به پيغمبر، اگر هيات مديره شرکت جنرال موتورز بداند که زشت ترين، و مسلمان ترين و خاورميانه اي ترين شخص دنيا قادر هست اين شرکت را به سود دهی برساند، در استخدامش به عنوان مدير عامل ترديد نخواهد کرد.
زندگی زيباست
ديشب فيلم "زندگی زيباست" روبرتو بنينی را ديدم. فيلم در باره مردی يهودی هست که عاشق زنی جوان می شود و با او ازدواج کرده، خانواده ای خوشبخت تشکيل می دهد. پس از پنج سال، فاشيستها قدرت می گيرند و او و پسر پنج ساله اش را به اردوگاه کار اجباری تبعيد می کنند. همسر مسيحی او نيز با اراده خود به آنها می پيوندد، اگرچه در اردوگاه زنها جدا از مردها نگه داشته می شوند.
در اردوگاه، مرد يهودی تمام تلاشش را می کند تا پسرش تلخی زندگی را احساس نکند. او اينگونه به پسرش می باوراند که تمام آنچه اتفاق می افتد يک بازی هست. در اين بازی برنده تيمی هست که زودتر به امتياز 1000 برسد و به برنده يک تانک جايزه خواهد شد.
سرانجام قدرت فاشيستها درهم شکسته می شود، اگرچه مرد کشته مي شود.
در اردوگاه، مرد يهودی تمام تلاشش را می کند تا پسرش تلخی زندگی را احساس نکند. او اينگونه به پسرش می باوراند که تمام آنچه اتفاق می افتد يک بازی هست. در اين بازی برنده تيمی هست که زودتر به امتياز 1000 برسد و به برنده يک تانک جايزه خواهد شد.
سرانجام قدرت فاشيستها درهم شکسته می شود، اگرچه مرد کشته مي شود.
Wednesday, May 31, 2006
مجالس عمومی
برگزارکننده هندی هست: همسر خود را بياوريد!
برگزارکننده کانادايي هست: ورودی قبل از ساعت شش مفت است، بعدش شش دلار (دخترها سر ساعت ميايند!)
برگزار کننده ايرانی هست: بودجه مفت گرفته ايم، بخور بخور هست. (در نتيجه همه ايرانی ها ميايند!)
برگزار کننده چينی هست: غذای چينی به قيمت نيم دلار فروخته خواهد شد. (در نتيجه همه چينی ها می آيند!)
برگزار کننده ترکيه ای هست: باقلوا به قيمت پنج دلار فروخته خواهد خواهد شد. ( در نتيجه آلمانی ها و فرانسوی ها می آيند!)
برگزارکننده کانادايي هست: ورودی قبل از ساعت شش مفت است، بعدش شش دلار (دخترها سر ساعت ميايند!)
برگزار کننده ايرانی هست: بودجه مفت گرفته ايم، بخور بخور هست. (در نتيجه همه ايرانی ها ميايند!)
برگزار کننده چينی هست: غذای چينی به قيمت نيم دلار فروخته خواهد شد. (در نتيجه همه چينی ها می آيند!)
برگزار کننده ترکيه ای هست: باقلوا به قيمت پنج دلار فروخته خواهد خواهد شد. ( در نتيجه آلمانی ها و فرانسوی ها می آيند!)
Sunday, May 21, 2006
کلمن های زنگ زده
ظرفهای دو جداره را ديده ايد که برای گرم نگه داشتن غذا استفاده می شوند؟ بنا به ملاحظات تکنيکی درون اين ظرفها خيلی کوچکتر از بيرون آنها می باشد.
اين ظرفها از بيرون بزرگ به نظر می آيند، اما درونشان هميشه کوچک هست.
حال فرض کنيد مدلی از اين ظرفها را داريد که پنجاه سال پيش ساخته شده و داخل آن هم از ورق آهن ساخته شده است. ورق آهنی هم در اثر گذشت زمان زنگ زده است.
اگر در چنين ظرفی خواستيد آش بخوريد، بايد مواظب باشيد قاشقتان به جداره برخورد نکند، زيرا در اينصورت لايه ای زنگ از اين جداره کنده خواهد شد و کامتان را تلخ خواهد کرد.
بعضی آدمها هم اينگونه هستند، از بيرون بزرگ به نظر می آيند، اما اگر به سراغشان رفتی بايد به حجم کوچکی از آش بی مزه شان قانع باشی، اگر با قاشقت خواستی حجم بزرگی را بگردی، بايد آماده چشيدن زنگار درونشان باشی!
اين ظرفها از بيرون بزرگ به نظر می آيند، اما درونشان هميشه کوچک هست.
حال فرض کنيد مدلی از اين ظرفها را داريد که پنجاه سال پيش ساخته شده و داخل آن هم از ورق آهن ساخته شده است. ورق آهنی هم در اثر گذشت زمان زنگ زده است.
اگر در چنين ظرفی خواستيد آش بخوريد، بايد مواظب باشيد قاشقتان به جداره برخورد نکند، زيرا در اينصورت لايه ای زنگ از اين جداره کنده خواهد شد و کامتان را تلخ خواهد کرد.
بعضی آدمها هم اينگونه هستند، از بيرون بزرگ به نظر می آيند، اما اگر به سراغشان رفتی بايد به حجم کوچکی از آش بی مزه شان قانع باشی، اگر با قاشقت خواستی حجم بزرگی را بگردی، بايد آماده چشيدن زنگار درونشان باشی!
Monday, May 15, 2006
ماشين دارين؟
امروز ظهر با رفيقم در مورد اهميت داشتن ماشين برای دختران صحبت می کردم. من آنقدر در بانک دارم که بتوانم يک تويوتای کرولای نو بخرم (البته خريد خودروی نو برای من احمقانه هست)، ليکن هزينه بيمه و بنزين و پارکينگ مرا از خريد خودرو در شرايطی که نياز چندانی به آن ندارم منصرف می کند.
بعد از ظهر چند نفر از دوستان ايرانی رفيقم(شامل دو دختر و چهار پسر) به خانه او آمدند و با هم برای خوردن چای بيرون رفتيم.
وسط چايي خوردن يکی از دخترها که خوشگلتر از ديگری بود از همه پرسيد کدامتان ماشين داريد! ما هم خنده ای پنهان با رفيقمان رد و بدل کرديم.
من البته اين حق را به طايفه مونث می دهم که برای زندگی آينده خود دنبال شرايط مرفه تری باشد، می دانم که حتی مادران هم پسران پولدارترشان را به ديگر پسرانشان ترجيح می دهند.
اما بافندگان لاف اصرار دارند:
بعد از ظهر چند نفر از دوستان ايرانی رفيقم(شامل دو دختر و چهار پسر) به خانه او آمدند و با هم برای خوردن چای بيرون رفتيم.
وسط چايي خوردن يکی از دخترها که خوشگلتر از ديگری بود از همه پرسيد کدامتان ماشين داريد! ما هم خنده ای پنهان با رفيقمان رد و بدل کرديم.
من البته اين حق را به طايفه مونث می دهم که برای زندگی آينده خود دنبال شرايط مرفه تری باشد، می دانم که حتی مادران هم پسران پولدارترشان را به ديگر پسرانشان ترجيح می دهند.
اما بافندگان لاف اصرار دارند:
The personality of a man is what is important for a lady!
Monday, May 08, 2006
فيلمهای هفته
اين هفته فيلمهای سيندرلا من و مونيخ را ديدم که فيلمهای جالبی بودند.
بعدش هم رفتم از فروشگاه امپرياليستي وال مارت يک مجموعه بيست فيلمی از جان وين را خريدم.
خلاصه اين روزها توی اتاقمان جشنواره سينما برقرار هست.
بعدش هم رفتم از فروشگاه امپرياليستي وال مارت يک مجموعه بيست فيلمی از جان وين را خريدم.
خلاصه اين روزها توی اتاقمان جشنواره سينما برقرار هست.
Thursday, May 04, 2006
وداع
چند وقت پيش از پروازم نوشته بودم.
امروز اين مطلب را از مردی در تگزاس ديدم:
....۳-اینها باز میگذره و میگذره و میگذره، تا میرسی به تخمیترین لحظه که خداحافظی توی فرودگاه باشه. من فکر میکردم دیگه اون سختترین لحظه زندگیم بوده تا اون لحظه ولی خوب روزهای سختتری هم انتظارمو میکشید. دلم نمیخواد ادای مداحان اهلبیت رو دربیارم ولی وقتی توی فرودگاه پدرم و برادرم رو بغل کردم، تنها لحظاتی بودن که نتونستم جلوی گریهامو بگیرم. هنوزم دردم میاد وقتی یادم میاد. از اون دردناکتر اینه که یکی اون گوشه وایساده و گریه میکنه که برات از همه زندگیت عزیزتره و بهخاطر قوانین .... اون مملکت، چه قوانین نانوشته عرفی و چه قوانین نوشته اجتماعیش، نمیتونی حتی بری بغلش کنی و لااقل یه قول الکی بهش بدی که عزیزم همهچی درست میشه. امروز که به اون روز فکر میکنم واقعا فکر میکنم این قوانین کثافت چیه که ما واسه خودمون درست کردیم؟ یعنی کی واقعا انقدر نفهم بوده که گفته اگه کسی رو دوست داری حق نداری برای فهمیدن دردش هم یه لحظه بغلش کنی؟ ....
امروز اين مطلب را از مردی در تگزاس ديدم:
....۳-اینها باز میگذره و میگذره و میگذره، تا میرسی به تخمیترین لحظه که خداحافظی توی فرودگاه باشه. من فکر میکردم دیگه اون سختترین لحظه زندگیم بوده تا اون لحظه ولی خوب روزهای سختتری هم انتظارمو میکشید. دلم نمیخواد ادای مداحان اهلبیت رو دربیارم ولی وقتی توی فرودگاه پدرم و برادرم رو بغل کردم، تنها لحظاتی بودن که نتونستم جلوی گریهامو بگیرم. هنوزم دردم میاد وقتی یادم میاد. از اون دردناکتر اینه که یکی اون گوشه وایساده و گریه میکنه که برات از همه زندگیت عزیزتره و بهخاطر قوانین .... اون مملکت، چه قوانین نانوشته عرفی و چه قوانین نوشته اجتماعیش، نمیتونی حتی بری بغلش کنی و لااقل یه قول الکی بهش بدی که عزیزم همهچی درست میشه. امروز که به اون روز فکر میکنم واقعا فکر میکنم این قوانین کثافت چیه که ما واسه خودمون درست کردیم؟ یعنی کی واقعا انقدر نفهم بوده که گفته اگه کسی رو دوست داری حق نداری برای فهمیدن دردش هم یه لحظه بغلش کنی؟ ....
Sunday, April 30, 2006
حيات دوباره ادبيات در وبلاگها
من زمانی خيلی غصه می خوردم که تقريباً همه نويسندگان درست و حسابی ايران از بازماندگان دوره آزادی 1320-1332 بودند و پس از آن تعداد بسيار کمی نويسنده قابل توجه داشتيم. اين روزها وبلاگها جای نشريات آزاد آن روزها را گرفته و انصافاً شاهد ظهور قلمهای شيرين و ذهنهای پخته اي هستيم.
به عنوان مثال نثرهای علی قديمی يا دکتر اميد يا ملاحسنی در کانادا
شيرينيشان کمتر از نوشته های رسول پرويزی و ... نمی باشد!
به عنوان مثال نثرهای علی قديمی يا دکتر اميد يا ملاحسنی در کانادا
شيرينيشان کمتر از نوشته های رسول پرويزی و ... نمی باشد!
Saturday, April 29, 2006
در وصف دختران يونانی!
تمام دختران عالم يک طرف،دختران يونانی يک طرف بنا به دلايل زير:
1. خوشگلترين از همه لحاظ!
2. بسيار با ادب تشريف دارند. (جامعه يونان جامعه ایست مرد سالار، دختران يونانی هم به جای اينکه قرتی بازی و روشنفکر بازی و فيمينيست بازی در بياورند، اين را قبول کرده اند و دور سر مردان می گردند!)
3. به لحاظ اينکه دولت يونان با دولت ترکيه مساله دارد، در کتابهای تاريخشان ايران را آنقدر گنده کرده اند که همواره تاريخ ايران همسايه يونان باشد، بنابراين برای ايرانی ها احترام وافری قايل هستند!
(برخلاف ترکيه ایها و پاکيشتانی ها و اعراب و ساير گده گوده های اطراف)
ما اينها را از رفيقمان که زمانی در دوره فوق ليسانسش در لندن دوست دختر يونانی داشت شنيده ايم و او آن ثقه و امين بودی که موی در کار وی نخزيدی!
نکات غم انگيز: کل جمعيت يونان 10 ميليون نفر هست، حالا دختران يونانی دم بخت که در مملکت خراب شده ما باشند، تعدادشان مسلماً انگشت شمار خواهد بود!
خدای خوب و مهربان آن موقعی که نوبت چينی هاو هندی ها بوده اصلاً صرفه جويي نکرده است، نوبت يونانی ها که رسيده، فقط 10 ميليون! البته بايد قبول داشت که درست کردن چينی ها احتمالاً با ماشين خراطی دستی و اره و مغار هم امکان پذير هست، اما برای درست کردن يونانی ها حتماً سی. ان. سی. و سی. ام. ام. لازم هست.
اين بريتيش ليلاندها را هم احتمالاً کله شان را در زير زمينی در اسکاتلند با تراش چولچستر ساخته اند و بقيه اعضای بدنشان را هم احتمالا با خمير سنگگ پزی درست کرده اند !
خطاب به حضرت باری:
اوزووه اويون چيخارتما، دوزعمللی باخ جهانه،
نظری ز روی رحمت بيزه ايله گاه گاهی!
نکات خوشحالی انگيز: شهر ما يک محله برای يونانی ها دارد، ما زمانی در اين محله زندگی می کرديم، به سلمانی يونانی هم می رفتيم، اما از آنجا که جوان و نادان بودِيم به عقلمان نرسيده بود که زياد به بقالی يا نانوايي يونانی برويم!
حالا می فهمم که چرا اين خان دايي ما همواره گذرش به يونان می افتاده است!
راستی يادم رفت به اين پسر خاله قبرس نشينم توصيه کنم به فکر يک جفت خواهر قبرسی يونانی باشد تا رسم مقدس باجناقی پدرانمان را تکرار کنيم!
موخره: ما الان فهميديم که از مخالفان جدی فيمينزم، جماعت چرچ گوئر می باشد. بنابراين همينجا تمام متلکهايي را که به فيمينستها گفته ايم پس می گيريم و استغفار می طلبيم!
موخره 2: چو رسی به طور سينا، ارنی مگوی و بگذر
که نیرزد این تمنا، به جواب لن ترانی
1. خوشگلترين از همه لحاظ!
2. بسيار با ادب تشريف دارند. (جامعه يونان جامعه ایست مرد سالار، دختران يونانی هم به جای اينکه قرتی بازی و روشنفکر بازی و فيمينيست بازی در بياورند، اين را قبول کرده اند و دور سر مردان می گردند!)
3. به لحاظ اينکه دولت يونان با دولت ترکيه مساله دارد، در کتابهای تاريخشان ايران را آنقدر گنده کرده اند که همواره تاريخ ايران همسايه يونان باشد، بنابراين برای ايرانی ها احترام وافری قايل هستند!
(برخلاف ترکيه ایها و پاکيشتانی ها و اعراب و ساير گده گوده های اطراف)
ما اينها را از رفيقمان که زمانی در دوره فوق ليسانسش در لندن دوست دختر يونانی داشت شنيده ايم و او آن ثقه و امين بودی که موی در کار وی نخزيدی!
نکات غم انگيز: کل جمعيت يونان 10 ميليون نفر هست، حالا دختران يونانی دم بخت که در مملکت خراب شده ما باشند، تعدادشان مسلماً انگشت شمار خواهد بود!
خدای خوب و مهربان آن موقعی که نوبت چينی هاو هندی ها بوده اصلاً صرفه جويي نکرده است، نوبت يونانی ها که رسيده، فقط 10 ميليون! البته بايد قبول داشت که درست کردن چينی ها احتمالاً با ماشين خراطی دستی و اره و مغار هم امکان پذير هست، اما برای درست کردن يونانی ها حتماً سی. ان. سی. و سی. ام. ام. لازم هست.
اين بريتيش ليلاندها را هم احتمالاً کله شان را در زير زمينی در اسکاتلند با تراش چولچستر ساخته اند و بقيه اعضای بدنشان را هم احتمالا با خمير سنگگ پزی درست کرده اند !
خطاب به حضرت باری:
اوزووه اويون چيخارتما، دوزعمللی باخ جهانه،
نظری ز روی رحمت بيزه ايله گاه گاهی!
نکات خوشحالی انگيز: شهر ما يک محله برای يونانی ها دارد، ما زمانی در اين محله زندگی می کرديم، به سلمانی يونانی هم می رفتيم، اما از آنجا که جوان و نادان بودِيم به عقلمان نرسيده بود که زياد به بقالی يا نانوايي يونانی برويم!
حالا می فهمم که چرا اين خان دايي ما همواره گذرش به يونان می افتاده است!
راستی يادم رفت به اين پسر خاله قبرس نشينم توصيه کنم به فکر يک جفت خواهر قبرسی يونانی باشد تا رسم مقدس باجناقی پدرانمان را تکرار کنيم!
موخره: ما الان فهميديم که از مخالفان جدی فيمينزم، جماعت چرچ گوئر می باشد. بنابراين همينجا تمام متلکهايي را که به فيمينستها گفته ايم پس می گيريم و استغفار می طلبيم!
موخره 2: چو رسی به طور سينا، ارنی مگوی و بگذر
که نیرزد این تمنا، به جواب لن ترانی
Friday, April 28, 2006
سخنان دکتر جليل مستشاری
دکتر جليل مستشاری زمانی رئیس پدرم بوده است. علاوه براين ايشان از مولفان کتاب مشهور شيمی عمومی هيات مولفان می باشند.
سخنان ايشان را از سایت http://www.iransocialforum.org/public/06020902.htm پيدا کردم و به لحاظ اينکه ممکن است در ایران قابل مشاهده نباشد در اینجا تکرار می کنم.
پتروشیمی ایران به کجا میرود ؟
سخنان دکتر جلیل مستشاری در برابر مسئولان پتروشیمی
دكتر جليل مستشاري: مشكل اول من آن است كه اصولاً علاقهاي به شركت در چنين جلساتي ندارم. علت آن روشن است علم و فن در قدرتهاي سياسي تأثيرگذار نيست يا بهتر بگويم توان اثر ندارد. هر مقدار كه حق با علم و فن باشد باز به علت آنكه حق قضاوت با سياست است حكم هم به نفع آنها تنفيذ ميشود. طبعاً در چنين شرايطي آدمي كوشش ميكند كار بيحاصل نكند. از طرف ديگر اگر هم مسائلي مطرح كنم، شما تصورتان اين خواهد بود كه من بد بين يا ناتوان از شناخت زحمات هستم يا قدر نميدانم. همين تصور شماست كه كار مرا دشوار ميكند. مشكل دوم من مربوط به برداشتي است كه از توسعه دارم. به ويژه توسعهي ايران به عنوان كسي كه سي و چند سال است در صنعت و اقتصاد ايران، حضور داشته، بايد بگويم: به باور بنده تنها راه نجات ايران در قرن 21، صنايع شيميايي و از جمله نفت و پتروشيميايي است، به علت اينكه در شرايط حاضر ما توان رسيدن به مجموعههاي فعال تكنولوژي اطلاعات را نداريم. در اين زمينه متأسفانه هنوز در ايستگاه اول ايستادهايم و تا رسيدن به پيست مسابقه جهاني راه بسيار است. در مقابل وضع ما در صنايع شيميايي به دليل قدمت وضعيت فعلي روشنتر است. دلايلي چون منابع معدني متنوع در حالي كه صنايع شيميايي كشور و تعداد تحصيلكردههايي كه در اين بخش داريم، پيشينهاي كه در اين صنعت تدارك ديدهايم كه شايد يكي از پايهايترين پيشينهها در جهان باشد. با پالايشگاه آبادان باسابقهي 60 يا 65 سال ميتواند نظر ما را موجه كند.
در اين ميان مسئله خيلي خيلي مهمتر، مسئله معادنمان و توزيع واحهاي جغرافياييمان است كه به ما اجازه ميدهد ما اين صنايع را در مناطق مناسب كشورمان تأسيس كنيم، ما زندگيمان و جغرافيايمان واحهاي است، ما هلند نيستيم كه براي اختصاص صد هزار متر مربع زمين به كارخانهاي، دچار دشواري بشويم، منابع جغرافيايي بسيار زياد است و از اين روي دست ما در تأسيس طيف متنوعي از صنايع شيميايي باز است. از اينرو دچار محدوديتهاي اين چنين نيستيم.
در مقابل بزرگترين معضلات، در برابر تأسيس صنايع شيميايي و به ويژه پتروشيميايي به شرح زير است. اول آنكه به باور من، نه تنها علممان راجع به فرآيندهاي نوين شيميايي خيلي حقير است؛ بلكه اين ضعف مشهودگريبان دانشگاه هايمان را هم گرفته است . ناچارم خدمتتان عرض كنم كه در دانشگاه صنعتيشريف، در رشته مهندسي شيمي- كه فرزند من آنجا درس خواند- حتي يك كرسي فرآيند نيست، طراحي فرآيند هست، خود فرآيند نيست. آنچه كه طراحي ميكنند (Unit Opration) است. ميتوانند طراحي پمپ، طراحي لوله، و... آن هم با نرم افزارهاي موجود بكنند ولي اصلاً نميدانند كه چرا اين نوع تقطير را به كار ميبريم و آن نوع را نه!! چرا (STRACT Distilation) را به كار ميبريم و در مقابل مثلاً چرا (Stick (Stample destruction) destruction) به كار نميبريم؟ هيچ كس نميداند، چرا؟ چون هيچ كس فرآيند را نميداند و از همه جا بيشتر اين پتروشيمي است كه به فرآيندها توجهي نميكند. نه به علت اينكه، نادانند يا ميخواهند نادان بمانند، بلكه چنان گرفتار روزمرّگي هستند و چنان درگير عقد قرارداد و مسائل اداري و كارهاي اين چنين هستند، كه اصولاً نميتوانيد تصور كنيد كه تيمهاي فارغ از اين نوع مسائل بتوانند به اين نكات مهم يعني فرآيندهاي مختلف و انتخاب بهينه آنها بپردازند. يعني آنها فاقد دانايي نسبت به آن مفهومي هستند كه شما معمولاً در اينگونه مباحث به كار ميبريد، يعني آنها فاقد ظرفيت فكري هستند. آنها حتي نتوانستند بچههاي ما را به حوزههاي دانشگاهي چون بيرمنگام بفرستند تا آنها بتوانند در آنجا فقط «فرآيند» بخوانند. يا اصلاً بگويند آقا بنشيند اين 25 جلد كتاب (Chemical process) را بخوانيد! نميخواهيم كاري بكنيد، فقط اين 25 جلديا لااقل چهارمين جلدش را بخوانيد. ميگويند ما مشكل داريم و مثلاً گاز را تا حدّ ميليون BTU ميفروشيم، پتروشيمي بحث مربوط DTL را شروع كرده است. الحمدالله اكنون دي متيل اتر توليد ميشود. اين تركيب پايهي حركت به سوي متان است، اينها همه خيلي خوب و مطلوب است.
بگذاريد اكنون با چند مثال مهم شروع كنيم، در همين گزارش كه ارائه شد، فرموديد جنگ شد و مجتمعهاي ما تحت آتش دشمن ويران شد، و ما ناچار شديم دست به بازسازي بزنيم. اما در اين شرايط كه موقعيت بازسازي فراهم شده بود آيا باز هم مجبور بوديم براي واكنشهاي كلر و آلكاليهايمان از سلولهاي الكترونيكي جيوهاي استفاده كنيم؟ و برويم آنها را خريداري كنيم؟ آن همنه براي يك واحد. ما، هم براي آبادان و هم براي بندر امام خميني چنين كرديم. به طوري كه هم اكنون مشغول مصرف چهل تن جيوه در سال هستيم. كه به معني آن است كه بين 38 يا 36 تن جيوه را به آبهاي ساحلي ميريزيم. اين جيوه كجا ميرود؟ توي بدن ماهيها، توي سرخو، توي حلوا، توي شير. چاره ندارد و شما ميدانيد كه فاجعهي جيوه چه فاجعهاي است، جيوه اتم است. عنصر سنگين است. نميشكند. اكومولاتيو است يعني مدام در بدن جانداران جمع ميشود و بعد از طريق همين مواد غذايي وارد بدن ما ميشود و ما را و نسل ما را مسموم ميكند. آيا ناچار بوديم، از اين پروسه استفاده كنيم؟ مثالها در اين موارد زياداند: DDB (دودسيل بنزن) را فرمودند كه الايدكميكال تكنولوژي گروه دومش را برايمان آورده، كَي؟ سال 1343. اما همين كمپاني از سال 1352 (يعني 1973 ميلادي)، ديگر در هيچ جا اجازه احداث واحدجديد را به دست نياورد. البته ما هم يك واحد توليدي آن رااز جنگ عراقداشتيم، معقول بود كه تعطيل نكنيم. چارهاي نداشتيم، امّا وقتي كه جنگ تمام شد، ما چرا بايد دوباره DDB ميداشتيم در حالي كه LAB در واحد اصفهان توليد ميشود. ميتوانستيم ما DDB را به نوني فنل تبديل كنيم. ميتوانستيم از پروپيلن به نونيل فنل برسيم. و آن را براي ساخت همين اتوكسيلاتها و به كار بريم. در ادامه توانايي توليد لوبريكنتهاي مصنوعي را هم پيدا ميكرديم كه براي تركيبات پليالفينهاي دراز رشته به كار ميروند. تركيبي كه خود شاخهاي بسيار جذاب در اين رشته است.
گزارش پتروشيمي موارد ديگري را هم نشان ميدهد. از جمله ميتوان به توليد MTBE اشاره كرد. متأسفانه ما زماني شروع به توليد MTBE كرديم كه جهان ميدانست؛ استفاده از MTBE كمكي به رفع آلودگي محيط زيست نمي كند. درست است كه از ريزش سرب جلوكيري ميكند ولي در عوض آلودگياي را كه به جا ميگذارد، اگر زيانش از سرب بيشتر نباشد كمتر نيست. هم اكنون در حدود 500 هزار تن MTBE توليد ميكنيم كه خوشبختانه در همين سقف متوقف شده است.
به هر صورت من قصدم نه بيحرمتي به شما است و نه ندانستن قدر اقداماتي كه در پتروشيمي شده است. من ميدانم كار آنها مشكل است. هم اكنون وقتي به بندر امام ميرويد، متوجه ميشويد كه در آن گرماي شديد چه زحمت مشقتباري عزيزان پتروشيمي ميكشند. به دليل گرماي مشقت بار آنجا حتي مسير اتاق كنترل تا به اتاق مدير را با مشكل ميتوان طي كرد.دما50 درجه سانتي گراد است، آن هم با 90 درصد رطوبت و در مقابل بچههاي ما با 250 هزار تومان حقوق در چنين محيط سوزاني مشغول به كار هستند. آنها هيچ پاداشي هم نميخواهند. از كسي هم توقعي ندارند. به كسي هم منت نميگذارند. اين قابل ستايش است.
اين نكات را به اين دليل مطرح ميكنم كه بگويم؛ ما فعاليتهاي اين عزيزان را ارج ميگذاريم. ما همه از يك خانواده هستيم. به خدا چارهاي نداريم اگر هر چه كه ميدانيم جمع كنيم. هر چيز كه مجموعهي آن متأسفانه ميشود هيچ. يعني انتگرال توان همهي ما به اضافه تمام دانشگاههاي معظم امان صفر است. در اين شرايط ضروريست كه آنچه را داريم عرضه كنيم تا به عددي برسيم، ضرري ندارد.
قصد من هيچ گاه توهين، تحقير، كاهش عظمت، كاهش ارزشهاي شما عزيزان نيست. اميدوارم نكاتي كه ميگويم شما را عصباني نكند. اگر غلط ميگويم مرا تصحيح كنيد، اگر درست ميگويم، عليرغم اينكه ممكن است احساس كنيد كمي به مجموعه شما بيانصافي شده، نظر درست را بپذيريد، آن هم در راه رشد خودتان. در راه رشد ايران. من 65 سالم است، در آستانهي مرگم، امّا شما هنوز در ابتداي كار هستيد و....
ببينيد اين جااعلام شده ميخواهيم 7 ميليون تن اوره براي كشور توليد كنيم، كسي كه خاك ايران را نميشناسد و كسي كه نميداند سه چهارم خاك ايران قليايي است و PH آن بين 2/7 تا 5/8 است، شايد اين نكته را درك نكند كه اورهاي كه توليد ميشود، نه تنها موجب افزايش توليد كشاورزي نميشود، بلكه بازده محصول را هم پايين ميآورد. آيا اين خيانت نيست كه من اين اوره قليايي را به دهقان همداني يا ملايري يا كرمانشاهي يا هر جايي كه خاكش كربناتي است بدهم؟ و بگويم اين كود را براي افزايش محصول خود به كار ببر، چرا كه محصولات شما زياد ميشود؟ و بعد معلوم شود كه نتيجه عكس آنست! يعني آن كشاورز ملاحظه كند قند چغندرش به 9 درصد هم نميرسد. آيا واردات قند و شكر به دليل همين نكته نيست؟ ما چرا قند وارد ميكنيم؟ به خاطر اينكه چغندري كه بايد 18 درصد قند اكتيو داشته باشد تنها بين 9 تا 14 درصد دارد. كشاورز، كود ميزند، سم ميزند، علفش را ميكشد، با اين مشقت و سختي محصول را به كارخانه، ميبرد و كارخانه به دليل همين كاهش به او قيمت مناسب براي چغندرش نميدهد. كشاورز يك دفعه ميبيند اين همه چغندر آورده امّا چيزي گيرش نيامد است. به خاطر اينكه نه وزارت كشاورزي، نه پتروشيمي كه توليدكننده اين اوره است و نه ديگري حاضر به قبول اين مسئوليت نيستند. كسي در آنجا به داد كشاورز نميرسد. كسي به او نميگويد: آقا تو اين اوره را كه مورد استفاده قرار ميدهي مناسب نيست. اوره مناسب، بايد در داخلش اسيدنيتريك باشد. يعني بايد آن را از حالت قليايي بالا به درآوري. بايد PH به فلان مقداربرسد. وقتي 7 ميليون تن اوره درست ميكني بايد 4 ميليون تن اسيد نيتريك هم درست كني. اصلاً اين محصول را بايد به صورت نيترات اوره بفروشي نه به صورت اوره شما هيچ راهي غير از توليد نيترات اوره نداري. اين محصول بايد اسيدي باشد. بايد PH خاك من را پايين بياورد نه كه آن را بالاببرد. درباره اين افتخار 7 ميليون تن اوره كه آقاي مهندس نعمت زاده اعلام كردند، من هم جسارت كردم گفتم به جاي افتخار ايشان نه به عنوان رئيس پتروشيمي، بلكه به عنوان ايراني، ايشان بايد خجالت زده باشند كه اين كشور اينقدر نامنسجم است. متأسفانه در اين سو وزير نفت ايستاده و در آن سو وزير كشاورزي، هر دو هم بيسواد، و هر دو هم نميدانند چه كار ميكنند. آنها هيچ از خود سؤال نميكنند كه اين دهقان زحمتكش از كجا بايد چنين اطلاعاتي داشته باشد؟ و چه بلايي بر اثر مصرف اين اوره بر سرش ميآيد؟!
شما كه به عنوان يك فرد معمولي هرگاه ميخواهيد كاري انجام دهيد و مثلاً چيزي را توليد كنيد، كوشش ميكنيد تمامي جوانب امر را بسنجيد. پس چگونه ممكن است اين همه نيرو جمع شوند و همين يك نكته مهم را مثل توپ فوتبال به هم پاسكاري كنند؟ اين بگويد اين مورد به من مربوط نيست، آن بگويد، من هم در اين زمينه مسئوليت ندارم، پس كه بايد اين معضل را حل كند؟ ما را كه خانهنشين كردهايد. آخر چگونه ميشود قبول كرد كه مجموعه اين چنين عظيم، تا اين حد نسبت به گردآوري اطلاعات بيتفاوت باشد؟ جوابش را شما بدهيد. موارد زياد است. در مورد LAB (آلكيل بنز خطي) نيز ميتوان نكات زيادي را مطرح كرد. اگر نميدانيد، بدانيد كه يك واحد 50 هزار تني LAB ، در كرمانشاه در حال ساخت است همچنين يك 60 هزار تني هم در خرمشهر با كمك چينيها تأسيس ميشود. هدف هر دو فرآيند، توليد محصول LAB است. آن هم در چه زماني؟ در زماني كه توليد آن در حال خروج از چرخه فعاليتهاي صنايع شوينده جهاني است. در حدود 8-9 سال است كه MLAB جانشين آن شده است.
موضوع ديگر آن است كه در شرايطي كه، اين تعداد عظيم اتيلن داريم، چرا بايد براي توليد محصولات پاييندستي آن به سراغ ديگر منابع برويم؟ در نگاهي ديگر ما چيزي حدود 300 تن اسلاك وكس براي توليد كردن اولفينهاي مياني و الفايي براي توليد انواع الفينهاي خطي بنزن و ديگر مشتقات لازم داريم. متأسفانه براي اين روند از روش HF استفاده شده كه خود نوعي دوباره كاري است. در حدود 11 تا 10 سال است مضرات روش HF از طرف همه شناخته شده است. اين روش هم گران است و هم زيان شديد زيست محيطي دارد. در HF بايد از استرايسم 116 موليبدوم بالا استفاده كنيد كه براي OLEFINATION و HF گاز است و اين را بايد كمپرس بكنيد و دوباره برگردانيد، يا اينكه مقدار زيادي هم به صورت فلوريد كلسيم خنثي بكنيد، و دست آخر دور بريزيد. آن هم به صورت دفن شده. در حالي كه الان كاتاليست SAP است، سالداسيد فسفريك، اسيد كاتاليست، و يا نوعهاي ديگرش كه استفاده ميشود. آن وقت عليرغم اين امكانات آن هم در سال 2003، ما براي فرآيند HF قرارداد ميبنديم، چرا؟ چون يك نفر حوصله نكرده كه ببينيد نتايج چه خواهد بود؟ اين متن مربوط به 1999 است. من اكنون در مقطع فوقليسانس دانشگاه تهران آن را تدريس ميكنم، يعني ديگر كلاسيك است. ديگر كسي در فرآيند OLEFINATION ، HF به كار نميبرد. امّا ما دوباره ميرويم سراغ همان فرآيند، پكل، ديفايي و بعد OLEFINATION آن. آن هم با HF گران قيمت، يعني شما ناچاريد چيزي حدود 15 ميليون دلار شما فقط براي سيستم OLEFINATION اضافه در طول سال هزينه كنيد. طبيعي است در جايي كه سيستم كربن استيل به كار ميرود، در اثر خوردگي به شما قيمت بيشتري تحميل ميشود. لوله، پمپ، راكتور تحت فشار، فيلترپرس و... منظورم اين نيست كه پتروشيمي اشتباه ميكند شايد پتروشيمي هم تقصيري ندارد چون مجبور است افرادش را از دانشگاهها بگيرد، دانشگاه هم هيچكس را ندارند كه چنين آموزشهايي ارائه دهند، واقعيت اين است كه تو در برابر خودت فرزندت مسئولي حال جامعه به كنار. به هر صورت همه امان مسئوليم...
شما ناچاريد و ظرفيت فكري درست كنيد، ديگر نميتوان افراد را صرفاً به دليل شناختي معمولي انتخاب كرد اين بار ناچاريم حتي به پسر حاج آقاحسن، پسر حاج آقا محسن، پسرآقا تقي و... خلاصه به جوانان خود آموزش دهيم. ظرفيت فكري درست كنيم و سپس آنها را به كار گيريم. ما كه پير شدهايم. امّا از ما به شما وصيت كه بگذاريد اينها بروند پراسس بخوانند، اگر امروز دچار مشكل نشويد به خدا فردا دچار مشكلات لاينحل ميشويد.
گاهي اوقات صحبت از انتقال تكنولوژي به ميان ميآيد. از آن حرفهاي مسخره، ما چند بار دانش فني و توليد PVC را خريديم؟ يا دانش كه چه عرض كنم دستورالعمل توليد پلي اتيلن را خريديم؟ همه هم تحت عنوان انتقال تكنولوژي، به راستي آنچه كه انتقال ميدهند تكنولوژي است؟ يا فقط نام آن است؟ اينكه انتقال تكنولوژي نيست، آيا ميدانيد پلياتيلني كه به ظاهر تكنولوژياش وارد نشده، از تكنولوژي زيگلر نسل چندم است؟ در حال حاضر به نسل بيست و هفتم رسيدهايم. ما نسل چندمش را وارد كردهايم؟ ببينيد، تكنولوژي از يك نسل به نسل ديگر، مدام خود را بهرهورتر ميكند. وقتي شما بتوانيد يك سوم ظرفيت، كاتاليست بيافزاييد، يعني همه حجم كار تا يك سوم كوچك ميشود. حالا شما روي هزار تن حساب كنيد. اگر شما تكنولوژي انتخاب كنيد كه در روز 300 تن توليد داشته باشيد، در سال چه حجمي از توليد را از دست ميدهيد؟ در مقابل رقبايتان چقدر ارزانتر توليد ميكنند؟ خوب معلوم است كه در اين شرايط قدرت رقابت ما به آنها نميرسد. آيا نميتوان گفت: عقل نداريم؟ در اراك 30 تا 35 هزار تن، آكسو ميگذاريم آن وقت چه آكسويي به كار ميبريم؟ آكسوي (40-60)! آكسويي كه به ما 60 درصد بوتير الدئيد ميدهد در مقابل 40 درصد ايزو بوئيد الدئيد. ايزوبوتير الدئيد كاربردي ندارد، يعني 40 درصد را بايد دور بريزيم. ما كه هدفمان از اين روند دستيابي به بوتانل و دو اتيل هگزانول است بايد ببينيم 80 درصد بوتير الدئيد توليد شود. براي اين هدف فقط كافي بود كاتاليست مناسب انتخاب ميشد. امّا آيا دانش انتخاب داريم؟
خانمها و آقايان وقتي شما ميخواهيد خريد كنيد طبيعي است كه بايد بدانيد چه ميخواهيد بخريد! اگر ندانيد مغازهدار هر چه دستش بيايد به شما ميدهد. آقايان مهندسين! آقايان دكترها! خانمها، آقايان! وقتي شما ندانيد آن چيز چيست؟ اگر ندانيد آن چيست. خوب بقال هر چه دستش بيايد به شما ميدهد، بايد توانايي مذاكره داشته باشيم چنين توانايي داريم؟ وقتي كه كاملاً به فرآيند مسلط باشيم، تمام ريزهكارياش را بدانيم. آنگاه خواهيم دانست چه بخريم. منتها دانش فنياش را نداريم، ميرويم صحبت ميكنيم و اعلام ميكنيم همه چيز را ميدانيم، امّا آيا واقعاً ميدانيم چه ميخريم؟ بايد بدانيم براي TPA و PTA چه ABSORPETION CATALIST بخريم. اختلاف دانايي تا ناداني در خريد همين كاتاليست گاه تا 40 درصد ظرفيت و بهرهوري كار ميرسد.
قضاوت در اين مورد مشكل است، هنگامي كه ناداني باشد و سر آدمي شلوغ همان بهتر كه تقصير را به گردن ناداني بياندازيم. امّا اگر چنين كرديم، پس بايد باتمام توان داشتههايمان را در دانشگاه سرمايهگذاري كنيم، ابتدا آنجا را بايد درست كرد، ابتدا اساتيدي خبره دانشجويان را از مقطع ليسانس به بالا آموزش دهند و سپس آنها را به خارج كشور بفرستيم و به آنها بگوييم كه فلان كرسي را ميخواهيم و بعد از بازگشت به مطالعه كتاب و روزنامه و تحقيق بپردازند، من با اين سن و سال و امكانات محدود تنها راجع به GTL 1800 مدرك علمي جمع كردم آقاي دكتر عباس تائب، گفته بودند هر چه ميتوانيد راجع به GTL مطلب جمعآوري كنيد، بسيار خوب. من كه، نه منشي دارم، نه رئيس دارم نه نايب رئيس دارم، ميتوانم چنين كنيم ولي اين بچههاي جوان نميتوانند غير ممكن است.
اگر اندكي مسئوليت داشته باشيم بايد بپذيريم كه اين كارها امكانپذير است، ما بايد از پوست خودخواهي و گروهگرايي بيرون بياييم، اين جمهوريهاي خود مختار با پرچم و سرود ادارات و وزارت خانههاي مختلف را بايد از هم بپاشانيم، يك ايران داريم كه ناچاريم همگي برايش تلاش كنيم هر چه درتوان داريم براي ايران باشد، هر كس هر چه از هر جا بلد است دعوت به كار شود. اين كه اين مال من است و آن مال من است و آن مال تو است. تو حق دخالت در كار من را نداري را كنار بگذاريم، در وزارت صنايع با يكي از مسئولان بحثي داشتم ايشان گفت: فلان كار وظيفه وزارت علوم است، گفتم آخر اين چه حرفي است؟ خوب دو معاون وزير اين مشكل را با هم حل كنيد، همه ميگوييد ما مسلمانيم، نماز خوانيم، روزه گيريم، به معاد اعتقاد داريم، دعا كنيد كه خدا دروغ باشد وگرنه پدر همهتان در آمده است، اگر خدا راست باشد بيچارهايد، ما كه مدعي نيستيم امّا آنها كه مدعياند بايد پاسخگو هم باشند. شما كه بهشت ميخواهيد بايد بيشتر زحمت بكشيد. من آمادگي كامل دارم در خدمتم، ولي شما كه معتقديد و باور داريد و انسانهاي شريفي هستيد، حداقل مشورت كه بد نيست. با اهلش مشورت كنيد. من ميدانم كه شماها در كارهاي اداريتان چقدر گرفتاريد، 80 نفر را بايد راضي كنيد تا يك بودجه كوچك با يك امضاي كوچك به شما بدهند و عليرغم همه اين مشكلات داريد كار ميكنيد، اصلاً قصد تنقيد نيست. اين روشها، روشهاي مثمرثمري نيست. با اين بهانهها هم نميتوانيم از ميدان سوال آيندگان فرار كنيم.
ببينيد من خدمت يكي از دوستان حاضر در جلسه عرض كردم: شما بايد به ازاي هر ريالي كه ميگذاريد يك صنار در سال بابت بازگشت سرمايه و يك صنار بابت سود داشته باشيد يعني هر ريال بايد به شما حداقل دو صنار بدهد اگر نميدهد يك جايي از اين سرمايهگذاري ميلنگد. حالا اگر يك صنار سود نميدهد حداقل بايد يك شاهي بدهد، اگر 15 درصد سود نداري چه فايده؟ يعني من اگر 30 ميليارد دلار در پتروشيمي سرمايهگذاري كردم بايد سالي 5/4 ميليارد دلار سود بدهم و چون سود در پتروشيمي بين 5 تا7 درصد است، يعني به ناچار بايد 90 ميليارد دلار فروشم باشد. آيا توانايي لازم براي فروش 90 ميليارد دلار را دارم؟ در مورد اين كشور كه نزول پول 20 درصد است داريم صحبت ميكنيم، من دارم در مورد پيرزني حرف ميزنم كه شما داريد سرمايهاش را سرمايهگذاري ميكنيد. هم اكنون قيمت گاز را در اين متن ديدم. نوشتهاند: براي مسائل صنعتي با يك قيمت حقيري به فروش ميرود. در هر صورت بايد سودي باشد، شما تعيين كن كه چقدر باشد؟ حتي بگوييد سود هم نميخواهيم. نقطه بازگشت سرمايه در اين صورت ناچاريم سه ميليارد دلار در سال كنار بگذاريم. در اين صورت ناچاريد 60 ميليارد دلار فروش داشته باشيد. آيا اين امكانپذير هست؟ براي نمونه به PET توجه كنيد: در اين جلسه فرمودند 1150 دلار قيمت تمام شده آن است، من همين جا سندي دارم (پروفرم) كه نشان ميدهد كشور كُره 670 دلار ميفروشد، فرمودند هيئت مديره تصويب كرده! اين چه جوابي است؟ حالا قيمت توليد PET (پياي تي) چقدر است؟ PET (پياي تي) باتل گريد (مخصوص بطري) چقدر است؟ قيمت توليد PET مخصوص الياف چقدر است؟ غير از زمان توليد، شما بايد يك محاسبهاي هم قبل از زمان توليد داشته باشيد.
همان طور كه فرمودند پتروشيمي جعبهي در بستهاي است كه دسترسي به اطلاعات آن ظاهراً براي ما مشكل است. خارجيها بهتر در اين جعبه را باز ميكنند. اين اروپاييها هستند كه از وضع پتروشيمي مطلعاند. آنها ميدانند پتروشيمي يا دارد با چه كسي قرارداد ميبندد؟ به چه مبلغي قرارداد ميبندد؟ از پتروشيمي در ايران چيزي دستگيرتان نميشود. از طرفي ديگر هميشه وقتي از پروژهاي سخن به ميان ميآيد فقط از دلارش ميگويند. مثل اينكه ريال، اين پول ايراني ارزشي ندارد، در حالي كه پول ايراني درست است، ارزش آن خيلي پايين آمده است ولي بالاخره 800 تومان آن يك دلار است. مخارج ريالي را هم بايد حساب كنيم و تبديل به دلار كنيم، همان كاري كه در حسابداري اراك هم بايد بكنيم، ما در اراك چون وقتي حساب باز كرديم، دلار هفت توماني به بانك مركزي پول داديم، مجموع سرمايهگذاري ما چنين محاسبه ميشود كه شد مثلاً هر چه دلاري خريدهايم ضرب در هفت تومان به اضافه مخارج ريالي آن. شما فقط نرخ استهلاك را به اين شكل حساب كنيد. يعني يك بار با دلار هفت تومان و يك بار با دلار 850 توماني، آنگاه در مييابيد كه تفاوت سرمايهگذاري از زمين تا آسمان است. اينكه نميشود. آيا ميتوانيد بگوييد براي اين مردم كدام عدد واقعي است و سود واقعي و نرخ بازگشت سرمايه واقعي را بايد با كدام عدد محاسبه كرد. ما كه در كنج خانه نشستهايم. ميگويند تا آخر برنامه هفتم حجم توليدات عظيم پتروشيميايي كشور به 68 ميليون تن ميرسد اين افتخار آفرين است. امّا ديگر نميگويند با چه قيمتي؟ اگر ميخواهيم حقيقت را بگوييم همهاش را بگوييم نه نيمي از آن را.
Subscribe to:
Posts (Atom)