Monday, January 15, 2007

قلم و دوات

چند وقت پيش يکی از رفقا آمده بود از استاد راهنمايش شکايت می کرد، در پاسخ به او گفتم که اين شعر را بنويسد و روی ميز کارش قرار دهد:

قلم و دوات
گشنه ء لات
به خدا دلم
می سوزه برات

اين شعر را جايي در مجله بخارا به نقل از نامه های جمالزاده ديده بودم!

-پی نوشت: محل داستان ايران نيست!

Wednesday, November 29, 2006

دایره المعارف طنز!

ما تا اين دايره المعارف را نديده بوديم تصور می کرديم خارجکی ها استعداد طنز ندارند!
بعضی از جالبترين مقالات:

Wednesday, November 08, 2006

حاج آقا جک ولش

اين روزها دارم کتاب خاطرات جک ولش مديرعامل بسيار موفق جنرال الکتريک را می خوانم.

(و جک پسرجک، مهندس شيمی و دخترباز بود بابايش به گلف بازی کردن ترغيبش کرد تا آداب مديران را بياموزد- البته بابايش کنترلرقطار و کارمند بود و گلف بازی ايشان با توپ چمع کنی برای بزرگان شروع شد
ننه شان اين يکتا پسر را پس از دخل بستن و دعا نوشتن و به چاه جمکران انداختن در سن چهل سالگی زاييده بود و بنابراين اين يکتا پسر از همان کودکی دارای اعتماد به نفس بسيار بسيار بسيار بسياری بود و در خوش تيپی مفرطش با وجود قد کوتاهش شکی نداشت )

حالا چند تا از اصول جک ولش را برايتان می نويسم:

سياست نيروی انسانی
1. حمايت کامل و تشويق 20 درصد بالای نيروی کار
2. تشويق 70 درصد باقيمانده به پيروی از بيست درصد بالا
3. قطع پاداش و مزايا برای 10 درصد پايين (نيروهای کم بازده) و سعی در جايگزين کردن (اخراج آنها)

انتخاب صنايع رتبه اول و رتبه دوم

جنرال الکتريک تنها در صنايعی بايد حضور می داشت که در صنعت مربوطه حرف اول را بزند يا اينکه تنها يک رقيب برتر از خود داشته باشد. صنايعی که در آنها مزيت جندانی نداشت (مانند تهويه مطبوع) واگذار می شد.


مطالب ديگری هم هست که اگر بشود بعدا خلاصه اش را برايتان تعريف خواهم کرد، ولی شما هم
اگر به اينترنت پرسرعت دسترسی داشتيد مصاحبه های زير را که در دانشگاههای مختلف انجام شده را ببينيد (البته آنجوری که من ديدم توی دانشگاههای مختلف جان کلامش يکی بوده است).
(به نقل از ويکی)

Thursday, September 28, 2006

مانيفيست حاج مهدی

Even though there are bastards around us, It will not stop us from seeking our fair share of life.

ترجمه:
اگرچه اطرافمان پر از حرامزاده هاست، ما از تلاش برای بدست آوردن سهم منصفانه مان از زندگی دست برنخواهيم داشت.

حاج مهدی انار الله برهانه

Monday, August 14, 2006

تحليل حاج مهدی از حال گيری از فارغ التحصيلان ايرانی در آمريکا

شايد در جريان حالگيری از کسانی که می خواستند در مراسم فارغ التحصيلان دانشگاه صنعتی شريف در آمريکا شرکت کنند، باشيد.

گروهی اين اقدام را در مقابله با لحن و گفته های کاندوليزا رايس و حتی جورج بوش می دانند که در سخنانشان ملت ايران را ملتی قابل احترام شمرده و آنها را از حکومت اسلامی جدا دانسته بودند .

همچنين گروهی بر سر پوش نهادن رسانه های آمريکايي فارسی مانند صدای آمريکا و راديو فردا (وابسته به وزارت خارجه آمريکا) بر اين ماجرا خرده گرفته اند.

اعتقاد من اين هست که در حکومت آمريکا نيز مانند حکومت ايران جناحها و عقايد مختلف حاکمند. همانگونه که از حقوق بگيران دولت ايران، کسانی از سعيد مرتضوی داريم تا کسانی مثل دکتر علينقی مشايخی و...، در دولت آمريکا نيز سازمانهای مختلف با اهرمهای گوناگون در گیر روابط ايرانيان با آمريکاييان هستند.

آنچه که بديهی هست، وجود گروهی از آمريکاييان هست که بنا به دلايل مختلف (از جمله ساختن يک لولو سر خرمن از ايران جهت فروش تسليحات و ...) علاقه دارند که دشمنی میان ايران و آمريکا عميق تر شود.

اينان به خوبی می دانند که تاثير روانی چنين عملی در بين نخبگان ايرانی چه خواهد بود (طبيعتاً آنها را از آمريکا دور و به رژيم ايران نزديک خواهد کرد)، به اين ترتيب، در بازيهای آتی، هواداران دشمنی ايران و آمريکا، خواهند توانست از ايران غولی بسازند که نخبگانش نيز همگام با حکومت اسلامی، به آمريکا و آمريکاييان کينه می ورزند. پيامد چنين چيزی در حکومت آمريکا، تحريمهای بيشتر فنی، علمی و اقتصادی خواهد بود.


لذا من فکر می کنم بهتر است اين ماجرا را زياد به روی خودمان نياوريم و فراموشش کنيم، در مقابل آرزو داشته باشيم ايرانیان بيشتری با تلاش و کوشش به جايگاهی در آمريکا دست يابند که به بهبود روابط ايران و آمريکا کمک کند و ايرانيان آينده را از ارج و احترام بيشتری بهره مند سازد.



آيا من زياده از حد خوشبينم؟

Saturday, July 29, 2006

نيلس بوهر و حاج آقا فاينمن

اين روزها کتاب خاطرات فاينمن رو می خوندم:

خاطره ملاقاتش با نيلس بوهر را خيلی جالب ديدم که براي شما هم نقل می کنم:

نيلس بوهر و پسرش از دانمارک به لوس آلاموس آمده بودند. در آن زمان آنها فيزيکدانهای بسيار مشهوری بودند (حتی برای کله گنده ها) و بوهر خدايشان بود.
اولين باری که او آمد،ما در يک جلسه بوديم ، همه می خواستند فقط او را ببينند،و بنابراين در آن جلسه که ما مسايل و مشکلات بمب را بررسی می کرديم، آدمهای زيادی حاضر بودند.

من در آن جلسه در گوشه ای عقب ميز بودم، و فقط يک کمی از نيلس بوهر رو از بين کله های سايرين ديدم.
صبح روز ديگری که او قرار بود بيايد، من يک تلفن دريافت کردم:
-سلام: فاينمن؟
-بله
-من جيمز بيکر (نام مستعار پسر نيلز بوهر) هستم، من و پدرم می خواهيم با تو صحبت کنيم...
- من، فاينمن ؟ من فقط .. (در آن زمان فاينمن خيلی جوان بود و هنوز از دانشگاه فارغ التحصيل نشده بود)
-بله، هشت صبح خوب هست؟

...

هشت صبح به دفتر بوهر رفتم و آنجا نيلس بوهر بزرگ می گويد: ما روی بمب کار می کرديم و داشتيم فکر می کرديم که چه جور می توانيم آن را کاراتر بکنيم، ما اين ايده را داريم:...
فاينمن- نه اين کار نخواهد کرد

-اين يکی چی؟

-اين يکی بهتر هست، اما اين مشکل مسخره رو داره.
..

ما دو ساعت بحث کرديم و ايده های مختلف را زير و رو کرديم و آخر کار نيلس بوهر گفت که حالا ما می توانيم کله گنده ها را صدا کنيم.

بعدها پسر بوهر اصل قضيه را برايم تعريف کرد:

پس از جلسه قبلی، نيلس بوهر به پسرش گفته بود: " اسم اون يارو که اونجا اون عقب نشسته بود رو خاطرت مياد - او تنها کسيه که از من وحشت زده نيست، و دفعه بعد که من می خواهم يک اشتباه احمقانه بکنم به من خواهد گفت، بنابراين دفته بعد که خواستيم راجع به ايده ها بحث کنيم، اينايي که هميشه میگن بله، بله، دکتر بوهر به دردمان نخواهند خورد. اين بابا رو پيدا کن و ما اول با اون بحث خواهيم کرد."

من هيچوقت حساب نمی کردم که با کی دارم صحبت می کنم، من فقط به فيزيک اهميت می دادم، اگر عقيده ای احمقانه بود، می گفتم احمقانه هست، و اگر به نظر خوب می رسيد می گفتم خوبه.

من هميشه اونجور زندگی کرده ام، اين يه روش خوب و لذت بخشيه، اگه بتونين از عهده ش بر بياين.
من خوشبحتم که می تونم تو زندگیم اين کار رو انجام بدم.

پی نوشت: اين مطالب پيش از اين در کتاب "Surely You're Joking, Mr. Feynman!" نيز آمده است که متن کامل اين کتاب را از اينجا می توانيد پيدا کنيد. (به همه کسانی که به کار علمی علاقه مندند خواندن اين متن جالب انگيزناک را توصيه می کنم)

Tuesday, July 18, 2006

سرهنگ و زنش

زن سرهنگ يک عمر برايش چای آورد، غذا پخت، و فداکاری کرد و ...
زن سرهنگ يک عمر در حسرت "يک دستت درد نکند" سرهنگ سوخت.
در ذهن سرهنگ چه می گذشت?

Friday, July 07, 2006

سخنان گهربار استاد عزيز ما!

This Guy is trying to cheat me!

ترجمه: اين شخص سعی می کند سر من کلاه بگذارد!


توضيح:

اين سخن گهر بار در مورد يکی از استادان جوان گفته شده که پس از آمدن به دانشگاه ما و صرف مدتی جهت پروژه ای مشترک با استاد عزيز ما، تلاشی برای پيدا کردن کار در يکی از دانشگاههای آمريکايي نموده بودند،


This Guy is Trying to teach me philosophy!


اين شخص سعی می کند به من فلسفه ياد بدهد
!

توضيح:
استاد عزيز ما و دانشجوی دانشمندشان مقاله ای نوشته بودند و تمام رفتارهای يک سيستم را در بازه زمان و با انتگرال گيری از معادلات ديفرانسيل -که کار عبث و از لحاظ محاسباتی سنگينی هست- بررسی کرده بودند، يکی از داوران مقاله، پيشنهاد کرده بودند که از روشهای تحليلی برای پيش بينی رفتار سيستم استفاده شود، سخن گهر بار دوم در پاسخ اين داور نادان آفريده شده است!

Saturday, June 24, 2006

سخن گهربار اصغر آقا

اصغر س. يکی از رفقای پدرم بود که از دختران زمانه دختر رَز را به همسری برگزيده بود و لذا از دشمنان درجه يک مادرم به شمار می آمد.

يکبار در مسافرتی ، اصغر آقای ما با کسی خوش زبان و با معلومات همراه شده بود و اين کس را به خانه اش مهمان کرده بود.

اين مهمان ناشناس هم در مقابل جيب اصغر آقای ما را خالی کرده بود و برگهايي از دسته چکش را دزديده بود و با جعل امضايش، او را به دردسری چند ماهه انداخته بود.

اصغر آقا داستانش را که برايمان تعريف کرد، حرفی جالب برايم زد که امروز به ناگهان دوباره به خاطر آوردم و از آن لذت بردم:

"درست است که گاهی از نارفيقان ضربه ديده ام، اما، من آنقدر از مصاحبت رفيقانم لذت برده ام که به خاطر نامردمی چند نارفيق، دست از جستجوی دوستان جديد بر نمي دارم."

Tuesday, June 06, 2006

مانيفيست سوم اکبر گنجی

مانيفيست سوم اکبر گنجی را خواندم.

قسمتهای ابتدای آن اعلاميه را جالب ديدم، اما در ادامه مبحث، گنجی وارد بحثهايي مانند محيط زيست شده. از خودم پرسيدم آيا اکبر گنجی می خواهد برای ملت ايران رل ويلی برانت و آندره ساخاروف را بازی کند؟

هميشه احساس می کنم گروهی از ما گاهی به دليل کمی اعتماد به نفس، به جای تکيه بر حکم عقل و احساسمان، در جستجوی راهی هستيم که قبلاً در غرب امتحان شده است.

خيلی از انسانهای پاک جانشان را در اين راه گذاشتند که اصرار داشتند کوههای البرز بايد همانند کوههای سيراماسترای کوبا باشد.

Thursday, June 01, 2006

دنيا از ديد کوتوله ها

آدمهای کوتوله و پست، نگاه محقری به همه چيز دارند. مواظب باشيد دنيا را تنها از ديد آنها نبينيد.

مثال:بعضی از آشنايان، ادعا دارند که تمام دختران غربی .... هستند و اصولاً نبايد به طرفشان رفت وگرنه باعث بدبختی می شوند. در اينان که دقت می کنم، می بينم خود من از اخلاق و رفتار و جهانبينی اين افراد خوشم نمی آيد، چه برسد به يک دختر. به گمانم اگر دخترهای مثلاًً چينی هم اينها را اگر تحمل می کنند تنها جهت برآورده ساختن غرايز هست.

در مقابل دوستانی دارم که روابط موفقی با دختران غربی داشته اند. اين دوستانم خودشان انسانهاي والايي هستند.

يا در مدرسهدانش آموزان رذل ادعا می کنند که تمام بچه های ديگر معلم خصوصی دارند، معلم ها تبعيض قايل می شوند، در کنکور خانواده شهدا را به دانشگاه راه می دهند و ...

اما بسياری از کاردرستها، سرشان را پايين می اندازند و تنها درس را ياد می گيرند و از آن لذت می برند و به مراتب والا می رسند.

در شرکتها رذلها و گشادها ادعا می کنند که بايد حتما پارتی داشت تا مثلا رشد کرد، کس يا کسانی هرگز اجازه نخواهند داد مديران از کسانی غير از سفيد پوستها باشند و ...

در مقابل کاندوليزا رايس سياه را در يکی از مواضع بسيار قدرتمند حکومت آمريکا داريم. جک ناصر لبنانی الاصل را زمانی به عنوان مديرعامل فورد داشتيم و ....

به خدا، به پير، به پيغمبر، اگر هيات مديره شرکت جنرال موتورز بداند که زشت ترين، و مسلمان ترين و خاورميانه اي ترين شخص دنيا قادر هست اين شرکت را به سود دهی برساند، در استخدامش به عنوان مدير عامل ترديد نخواهد کرد.

زندگی زيباست

ديشب فيلم "زندگی زيباست" روبرتو بنينی را ديدم. فيلم در باره مردی يهودی هست که عاشق زنی جوان می شود و با او ازدواج کرده، خانواده ای خوشبخت تشکيل می دهد. پس از پنج سال، فاشيستها قدرت می گيرند و او و پسر پنج ساله اش را به اردوگاه کار اجباری تبعيد می کنند. همسر مسيحی او نيز با اراده خود به آنها می پيوندد، اگرچه در اردوگاه زنها جدا از مردها نگه داشته می شوند.

در اردوگاه، مرد يهودی تمام تلاشش را می کند تا پسرش تلخی زندگی را احساس نکند. او اينگونه به پسرش می باوراند که تمام آنچه اتفاق می افتد يک بازی هست. در اين بازی برنده تيمی هست که زودتر به امتياز 1000 برسد و به برنده يک تانک جايزه خواهد شد.

سرانجام قدرت فاشيستها درهم شکسته می شود، اگرچه مرد کشته مي شود.

Wednesday, May 31, 2006

مجالس عمومی

برگزارکننده هندی هست: همسر خود را بياوريد!

برگزارکننده کانادايي هست: ورودی قبل از ساعت شش مفت است، بعدش شش دلار (دخترها سر ساعت ميايند!)

برگزار کننده ايرانی هست: بودجه مفت گرفته ايم، بخور بخور هست. (در نتيجه همه ايرانی ها ميايند!)

برگزار کننده چينی هست: غذای چينی به قيمت نيم دلار فروخته خواهد شد. (در نتيجه همه چينی ها می آيند!)

برگزار کننده ترکيه ای هست: باقلوا به قيمت پنج دلار فروخته خواهد خواهد شد. ( در نتيجه آلمانی ها و فرانسوی ها می آيند!)

Sunday, May 21, 2006

کلمن های زنگ زده

ظرفهای دو جداره را ديده ايد که برای گرم نگه داشتن غذا استفاده می شوند؟ بنا به ملاحظات تکنيکی درون اين ظرفها خيلی کوچکتر از بيرون آنها می باشد.
اين ظرفها از بيرون بزرگ به نظر می آيند، اما درونشان هميشه کوچک هست.

حال فرض کنيد مدلی از اين ظرفها را داريد که پنجاه سال پيش ساخته شده و داخل آن هم از ورق آهن ساخته شده است. ورق آهنی هم در اثر گذشت زمان زنگ زده است.

اگر در چنين ظرفی خواستيد آش بخوريد، بايد مواظب باشيد قاشقتان به جداره برخورد نکند، زيرا در اينصورت لايه ای زنگ از اين جداره کنده خواهد شد و کامتان را تلخ خواهد کرد.

بعضی آدمها هم اينگونه هستند، از بيرون بزرگ به نظر می آيند، اما اگر به سراغشان رفتی بايد به حجم کوچکی از آش بی مزه شان قانع باشی، اگر با قاشقت خواستی حجم بزرگی را بگردی، بايد آماده چشيدن زنگار درونشان باشی!

Monday, May 15, 2006

ماشين دارين؟

امروز ظهر با رفيقم در مورد اهميت داشتن ماشين برای دختران صحبت می کردم. من آنقدر در بانک دارم که بتوانم يک تويوتای کرولای نو بخرم (البته خريد خودروی نو برای من احمقانه هست)، ليکن هزينه بيمه و بنزين و پارکينگ مرا از خريد خودرو در شرايطی که نياز چندانی به آن ندارم منصرف می کند.

بعد از ظهر چند نفر از دوستان ايرانی رفيقم(شامل دو دختر و چهار پسر) به خانه او آمدند و با هم برای خوردن چای بيرون رفتيم.

وسط چايي خوردن يکی از دخترها که خوشگلتر از ديگری بود از همه پرسيد کدامتان ماشين داريد! ما هم خنده ای پنهان با رفيقمان رد و بدل کرديم.
من البته اين حق را به طايفه مونث می دهم که برای زندگی آينده خود دنبال شرايط مرفه تری باشد، می دانم که حتی مادران هم پسران پولدارترشان را به ديگر پسرانشان ترجيح می دهند.

اما بافندگان لاف اصرار دارند:

The personality of a man is what is important for a lady!

Monday, May 08, 2006

فيلمهای هفته

اين هفته فيلمهای سيندرلا من و مونيخ را ديدم که فيلمهای جالبی بودند.
بعدش هم رفتم از فروشگاه امپرياليستي وال مارت يک مجموعه بيست فيلمی از جان وين را خريدم.
خلاصه اين روزها توی اتاقمان جشنواره سينما برقرار هست.

Thursday, May 04, 2006

وداع

چند وقت پيش از پروازم نوشته بودم.

امروز اين مطلب را از مردی در تگزاس ديدم:
....۳-اینها باز می‌گذره و می‌گذره و می‌گذره، تا می‌رسی به تخمی‌ترین لحظه که خداحافظی توی فرودگاه باشه. من فکر می‌کردم دیگه اون سخت‌ترین لحظه زندگیم بوده تا اون لحظه ولی خوب روزهای سختتری هم انتظارمو می‌کشید. دلم نمی‌خواد ادای مداحان اهل‌بیت رو دربیارم ولی وقتی توی فرودگاه پدرم و برادرم رو بغل کردم، تنها لحظاتی بودن که نتونستم جلوی گریه‌امو بگیرم. هنوزم دردم میاد وقتی یادم میاد. از اون دردناکتر اینه که یکی اون گوشه وایساده و گریه می‌کنه که برات از همه زندگیت عزیزتره و به‌خاطر قوانین .... اون مملکت، چه قوانین نانوشته عرفی و چه قوانین نوشته اجتماعیش، نمی‌تونی حتی بری بغلش کنی و لااقل یه قول الکی بهش بدی که عزیزم همه‌چی درست می‌شه. امروز که به اون روز فکر می‌کنم واقعا فکر می‌کنم این قوانین کثافت چیه که ما واسه خودمون درست کردیم؟ یعنی کی واقعا انقدر نفهم بوده که گفته اگه کسی رو دوست داری حق نداری برای فهمیدن دردش هم یه لحظه بغلش کنی؟ ....

Sunday, April 30, 2006

حيات دوباره ادبيات در وبلاگها

من زمانی خيلی غصه می خوردم که تقريباً همه نويسندگان درست و حسابی ايران از بازماندگان دوره آزادی 1320-1332 بودند و پس از آن تعداد بسيار کمی نويسنده قابل توجه داشتيم. اين روزها وبلاگها جای نشريات آزاد آن روزها را گرفته و انصافاً شاهد ظهور قلمهای شيرين و ذهنهای پخته اي هستيم.
به عنوان مثال نثرهای علی قديمی يا دکتر اميد يا ملاحسنی در کانادا
شيرينيشان کمتر از نوشته های رسول پرويزی و ... نمی باشد!

Saturday, April 29, 2006

در وصف دختران يونانی!

تمام دختران عالم يک طرف،دختران يونانی يک طرف بنا به دلايل زير:

1. خوشگلترين از همه لحاظ!
2. بسيار با ادب تشريف دارند. (جامعه يونان جامعه ایست مرد سالار، دختران يونانی هم به جای اينکه قرتی بازی و روشنفکر بازی و فيمينيست بازی در بياورند، اين را قبول کرده اند و دور سر مردان می گردند!)

3. به لحاظ اينکه دولت يونان با دولت ترکيه مساله دارد، در کتابهای تاريخشان ايران را آنقدر گنده کرده اند که همواره تاريخ ايران همسايه يونان باشد، بنابراين برای ايرانی ها احترام وافری قايل هستند!
(برخلاف ترکيه ایها و پاکيشتانی ها و اعراب و ساير گده گوده های اطراف)

ما اينها را از رفيقمان که زمانی در دوره فوق ليسانسش در لندن دوست دختر يونانی داشت شنيده ايم و او آن ثقه و امين بودی که موی در کار وی نخزيدی!

نکات غم انگيز: کل جمعيت يونان 10 ميليون نفر هست، حالا دختران يونانی دم بخت که در مملکت خراب شده ما باشند، تعدادشان مسلماً انگشت شمار خواهد بود!

خدای خوب و مهربان آن موقعی که نوبت چينی هاو هندی ها بوده اصلاً صرفه جويي نکرده است، نوبت يونانی ها که رسيده، فقط 10 ميليون! البته بايد قبول داشت که درست کردن چينی ها احتمالاً با ماشين خراطی دستی و اره و مغار هم امکان پذير هست، اما برای درست کردن يونانی ها حتماً سی. ان. سی. و سی. ام. ام. لازم هست.
اين بريتيش ليلاندها را هم احتمالاً کله شان را در زير زمينی در اسکاتلند با تراش چولچستر ساخته اند و بقيه اعضای بدنشان را هم احتمالا با خمير سنگگ پزی درست کرده اند !

خطاب به حضرت باری:
اوزووه اويون چيخارتما، دوزعمللی باخ جهانه،
نظری ز روی رحمت بيزه ايله گاه گاهی!

نکات خوشحالی انگيز: شهر ما يک محله برای يونانی ها دارد، ما زمانی در اين محله زندگی می کرديم، به سلمانی يونانی هم می رفتيم، اما از آنجا که جوان و نادان بودِيم به عقلمان نرسيده بود که زياد به بقالی يا نانوايي يونانی برويم!

حالا می فهمم که چرا اين خان دايي ما همواره گذرش به يونان می افتاده است!
راستی يادم رفت به اين پسر خاله قبرس نشينم توصيه کنم به فکر يک جفت خواهر قبرسی يونانی باشد تا رسم مقدس باجناقی پدرانمان را تکرار کنيم!

موخره: ما الان فهميديم که از مخالفان جدی فيمينزم، جماعت چرچ گوئر می باشد. بنابراين همينجا تمام متلکهايي را که به فيمينستها گفته ايم پس می گيريم و استغفار می طلبيم!

موخره 2: چو رسی به طور سينا، ارنی مگوی و بگذر
که نیرزد این تمنا، به جواب لن ترانی