Tuesday, October 07, 2008

بوکسور، سايمون و گارفونکل

ترانه بوکسور از مشهورترين کارهای پاول سايمون و آرت گارفونکل می باشد، اين ترانه برای من يادآور سالهای تهران و سالهای اول اقامتم در کانادا هست. سعی کردم که ترجمه خوبی ارائه دهم و چندين بار هم بعضی از قسمتهايش را عوض کردم. در مورد مفهوم بعضی از اصطلاحات هم شک دارم که اگر به نظرتان ترجمه ديگری می تواند دقيقتر باشد باخبرم کنيد!.







I am just a poor boy and my storys seldom told


Ive squandered my resistance for a pocketful of mumbles, such are promises
All lies and jest, still the man hears what he wants to hear
And disregards the rest, hmmmm

When I left my home and my family, I was no more than a boy
In the company of strangers
In the quiet of the railway station, runnin scared
Laying low, seeking out the poorer quarters, where the ragged people go
Looking for the places only they would know

Li la li...

Asking only workmans wages, I come lookin for a job, but I get no offers
Just a comeon from the whores on 7th avenue
I do declare, there were times when I was so lonesome
I took some comfort there

Now the years are rolling by me, they are rockin even me
I am older than I once was, and younger than Ill be, thats not unusual
No it isnt strange, after changes upon changes, we are more or less the same
After changes we are more or less the same

Li la li...

And Im laying out my winter clothes, wishing I was gone, goin home
Where the new york city winters arent bleedin me, leadin me to go home

In the clearing stands a boxer, and a fighter by his trade
And he carries the reminders of every glove that laid him down or cut him
til he cried out in his anger and his shame
I am leaving, I am leaving, but the fighter still remains
Yes he still remains

Li la li...

پسری فقيرم و داستانم به ندرت گفته می شود


مقاومتم به مشتی زمزمه منحصر شده، عهد هايم هم چنين
تمام دروغها و طعنه ها ، مرد آنچه را می خواهد می شنود و به مابقی بی اعتناست
هنگامی که خانه و خانواده ام را ترک کردم، پسر بچه ای بيش نبودم،در جمع غريبه ها
در خاموشی ايستگاه قطار، وحشت زده می گشتم
تسليم، کنجهای فقير، پاتوق ژنده پوشان را می گشتم،
در جستجوی جاهايي که تنها ژنده گان می شناسند
لای لا لا

تنها خواهان دستمزد روزمزدان، دنبال کار گشتم، اما پيشنهادی نگرفتم،
تنها دعوتی از فواحش خيابان هفتم،
اعتراف می کنم، زمانهايي آنقدر تنها بودم که آنجا قدری آسايش جستم



حال ساليان از کنارم می غلطند، و مرا يکنوا می کوبند
پيرتر از آنم که زمانی بودم، و جوانترم از آنچه خواهم بود، همچنان که معمول است،
عجيب نيست، پس از تغيير روی تغيير، ما همگی کم و بيش مثل هم شده ايم

لای لا لا

لباسهای زمستانی ام را پهن می کنم،
آرزو می کنم رفته بودم، خانه بودم،

آنجا که زمستان نيويورک سيتی ديگر خونم را نمی مکد، وادارم می کند، به خانه بروم

در روشنی يک بوکسور و يک مبارز ايستاده است،
او يادگاری دارد از تمام دستکشهای بوکسی که او را به زمين انداختند يا اورا به گريه بريدند
در شرم و خشمش،
من می روم، من می روم،
اما او همچنان می ماند

آری او همچنان می ماند
لای لا لا....

No comments: